تبليغاتX
وب لاگ امین فولادی
اتاق تمام فلزی
حدیث دشنه و پتک و سندان و کمی خون
پنجشنبه 1386/06/29
حب الوطن
دوباره می خواهم بسازمت ای وطن...
ولی الان خوابم میاد
خودت فعلا یک کاریش بکن...
+ 11:31 قبل از ظهر امین فولادی.
پنجشنبه 1386/06/29
مصالحه
عشق من
ای تنها تو در فکر و خیالم
ای که جز تو چشم هایم هیچ کس را نمی بیند
بیا یک قراری بگذاریم
شما زیاد تو نخ جای گازها و خراش های روی بدنم نرو
من هم نمی پرسم چرا امروز با من بد اخلاقی
خوب؟
+ 11:27 قبل از ظهر امین فولادی.
چهارشنبه 1386/06/28
یک تلاش روحانی

ما که هر دو تجلی حیاتیم

ما که هردو از یک قطره ایم

ما که از ازل برابر افریده شده ایم

ما که دو نیمه ی وجود خداوندیم

خوب حالا که این طوریاییم

لباسامونو در بیاریم؟!   ء
+ 4:15 بعد از ظهر امین فولادی.
چهارشنبه 1386/06/28
یک تلاش ادیبانه
اکنون که جوجگان شمالگونت در خلوتی اسطوره وش رنگ می بازند
و بسان یلدایی شرمینه سان، ترنم واپسینت در کشاکش است
کفشینه سازمند اخلاط ناپالوده ات گشته می باشم
...
مرگ من خیلی ادیبانه گی سخت می باشد، دهانم جر خورد!
لباساتو در می آری زودتر؟
+ 8:45 قبل از ظهر امین فولادی.
سه شنبه 1386/06/27
بازی وطن
این بازی را حسین نوروزی در وبلاگ گاوخونی شروع کرد با عنوان "بازی با وطن: وطن برای تو یعنی چه؟". من توسط امیر خلج به این بازی دعوت شدم. امروز "روز آنلاین" راجع به این بازی و حسین نوروزی و بلاگ هایی که این وسط نوشته شده اند مطلب نوشت. ظاهرا دائم دارد گسترش پیدا می کند. تا کجا برود نمی دانم، فقط امیدوارم مطابق سنت مرسوم وطنمان جوری نشود که همه مان به ...ه خوردن بیفتیم.
وطن
وطن آن جاییست که باعث شود بعضی وقت ها یک جایی توی وجودت قیلی ویلی برود، گاهی حاضر باشی به خاطرش از خودت مایه بگذاری، گاهی نسبت به اش احساس دین کنی، و چند بارکی هم حاضر باشی به این فکر کنی که برایش بمیری. آدم هایش –هم وطن هایت- را هر گوشه ی دنیا که دیدی، احساس خوبی – شاید آسودگی خاطر یا امنیت یا محبت یا ... – به ات دست بدهد.
با این تعریف، خیلی از ما ایرانی ها – یا حداقل خیلی از آن هایی که من می بینم- لا وطن هستیم. ما با خاکی در آن به دنیا آمده ایم – نمی گویم وطنمان، چون به تعریف خودم نمی خورد- طلاق عاطفی گرفته ایم. مثل زن وشوهر هایی که فقط با هم زندگی می کنند و نه عشقی و نه هم آغوشی و نه اهمیتی بینشان هست، ما هم با خاکمان و آدم هایی که تویش هستند نه عشقی می ورزیم، نه حالی به همدیگر می دهیم و نه اهمیت متقابلی بینمان هست. به نظر من، ما ایرانی ها وطنمان و هم وطنانمان نیستند که وقتی ازشان دور می شویم بغضمان می گیرد واشک در چشم ترمان می شکند، بلکه این دوستانمان و خاطراتمان از جاهایی که ازشان خاطره داریم است که ته دلمان را می لرزاند، تجربه هایی که توی غربت دنبالشان می گردیم و وقتی نیستند ننه من غریبم در می آوریم، نه وطنمان و هم وطنانمان. قبل ازین که جلوی این نظر من جبهه بگیری، فقط به این فکر کن که تا حالا چند نفر را دیده ای که قدمی، هر چه قدر کوچک، به عشق وطن برای وطنش برداشته باشد ؟ چند درصد آدم هایی که شناخته ای؟ و چند نفر را دیده ای که وقتی یک گوشه ی دیگر دنیا یک ایرانی ناشناس را دیده اند، عشق کرده باشند ازین که هم وطنشان را دیده اند، به جای آن احساس آشنای نگرانی ازین که طرف الان چه بامبولی می خواهد سرم پیاده کند؟
من فکر می کنم خیلی از ما الان لا وطن هستیم، حتی اگر بنا به عادت مالوف ایرانیمان نخواهیم بپذیریم، و در ردش قیل و قال راه بیاندازیم. همان عادتی که باعث می شود وقتی ازدواجمان کار نمی کند، به جای جدایی، زن دوم بگیریم یا خیانت کنیم یا طلاق عاطفی بگیریم. ما وطنمان را طلاق داده ایم حتی اگر خودمان هنوز نفهمیده باشیم، و نمی دانیم عشقبازی با وطن و خاک یعنی چه.
+ 12:19 بعد از ظهر امین فولادی.
سه شنبه 1386/06/27
تجربه های سنگین – آخرین تجربه
شما منو می شناختید، من نویسنده ی تجربه ها بودم.
رفتیم بالای آبشار، و توی اون طبیعت بکرو خلوت، به هم پیچیدیم و بوییدیم و لیسیدیم و... .
همیشه این فانتزی رو برای عشق بازی داشتیم که بریم تو طبیعت، و از بالای آبشار بپریم توی آب و اون جا ادامه بدیم، برا همینم این جا رو انتخاب کرده بودیم. وقتی که از بالای آبشار فسقلی پریدیم تو آب، تو همون لحظه ی کوتاه بین زمین و آسمون، یه لحظه یه ترس بی خودی تو ذهنم جوونه زد که نکنه تو این آب ماری، ماهی گوشتخواری، چیزی باشه و گازمون بگیره. از خودم خندم گرفت. چه هالیوودی!
گاز اول تمساح، دولم را کند.
حیف که تجربه ها این جوری تموم شد. ترجیح می دادم تو آخریش نصف تنم زیر پرس 500 تنی گیر کنه.
+ 11:31 قبل از ظهر امین فولادی.
دوشنبه 1386/06/26
تجربه های سنگین- - ده
عادت داشت شبا چشماشو با چایی بشوره. لیوان فلزی چایی سرد شده که از دیشب جلو آیینه مونده بود رو برداشت، غافل از این که مامانش اون روز سینک دست شویی رو با اسید شسته بود.
عیب نداره و زهر مار! بدبخت به ف...ک رفت!
+ 9:17 قبل از ظهر امین فولادی.
دوشنبه 1386/06/26
تجربه های سنگین- نه
وقتی به طرز مسخره ای، آقای مهندس تو اولین بازدید تنهاییش از محل کار جدیدش، پاش روی خیسی لب استخر لیز خورد و افتاد تو آب، فرصت خیلی کمی براش باقی موند تا بفهمه که نمی بایست جای به اون خیسی دم پایی ابری پاش می کرده. اون اولین استخری بود که بعد از صدور مجوز پرورش تمساح برای صنف پرورش دهندگان ماهی، توی اون ناحیه ساخته شده بود.
عیب نداره، تجربه اس ... ء
+ 8:33 قبل از ظهر امین فولادی.
یکشنبه 1386/06/25
بگذارید به خلوت ابعاد زندگی بروم
و جان خسته ام دمی بیاساید
وگرنه کون همه تان پاره س به علی
هیچ اعصاب ندارم امروز
صدای تلفیزیون رو هم کم کنید
مادر ...حبه ها

+ 4:6 بعد از ظهر امین فولادی.
یکشنبه 1386/06/25
چشمان باز مانده در گور
چشمان من باز مانده. هیچ کس نمی تواند ببنددشان. نه مرده شور توانست، نه گورکن، نه آن یارو روحانیه.
راستش خودم نمی گذارم کسی ببندتشان، تخسیم گرفته. حال می دهد دیدن پیره زن هایی که می آیند به دیدن مرده ای که چشمانش بسته نمی شوند و لرز به تنشان می افتد. عمه بزرگ که آمده بود تعویذ روی چشمانم بگذارد چنان چشم غره ای به اش رفتم که پس افتاد.
خیلی حال می دهد.
نگذاشتم هیچ کدامشان چشم هایم را ببندد. الان کرم ها توی تنم می خزند و می دانم به زودی تخم چشم هایم را می خورند، ولی چشم هایم را نمی گذارم ببندند، هیچ کس، حتی کرم ها ... ء
+ 8:8 قبل از ظهر امین فولادی.
شنبه 1386/06/24
چشمان ماسیده بر در
توی اون اتاق تنها و دل گیری که خوب می شناسیش، یک جفت چشم به در ماسیده. حالت مبهوتی توی نگاهشان هست، انگار باورشان نشده تو با شان چه کرده ای، انگار باورشان نشده که تو برای همیشه رفته ای، و انگار هنوز به درند که تو برگردی.
........................................................................................
راستش این چشم های لامصب بدجور به در ماسیده.
هر چی سابیدیم نتوانستیم پاکشان کنیم!
فکر کنم مال نفر آخری بود که ترکید. مغز و دل و روده اش را از دیوار و سقف پاک کردیم. دولش را که هنوز هم پیدا نکرده ایم. فکر کنم این چشم ها مال خودش باشند که به در ماسیده.
+ 10:26 قبل از ظهر امین فولادی.
چهارشنبه 1386/06/21
شنل قرمزی کوچولو – قسمت دوم – نجات مادر بزرگ
شنل قرمزی کوچولو وضعیت وارده را در ذهنش حلاجی کرد: خرده های استخوان و مغز روی کاغذ دیواری پاشیده بود و قالی هم پوشیده از لکه های بزرگ خون و خلطای دهن گرگه بود. اما مادر بزرگ کجاست؟ نتوانست به شکم برآمده ی گرگه که هنوز با ضربان ملایمی می زد نگاه نکند. از فکر پاره کردن شکم یک نفر- اونم یه گرگ! – و خوردن دستش به دل و روده ی یارو اوغش گرفت. هرچه را توی معده اش بود توی رختخواب مادر بزرگ بالا آورد.چند ثانیه وسط استفراغ خودش و ذرات جمجمه ی گرگه دراز کشید، بعد با عزمی جزم دست به کارد کمریش برد....ء
خوب متاسفانه این جا داستان اون جوری که من خودم دوست داشتم تموم نمی شه. در حقیقت پایان خیلی چرتی ام پیدا می کنه. اون چیزی که شنل قرمزی کوچولو بعد از پاره کردن شکم گرگه پیدا کرد، دقیقا اون چیزی نبود که به عنوان یه مادربزرگ – حالا از هر نوعش - به درد آدم بخوره، چون گرگ احمق، موقع خوردن، مادر بزرگ بیچاره رو جویده بود!ء
بعله دیگه، این دوره و زمونه هیچ نمی شه رو این حساب کرد که شخصیتای داستان قبل ازین که وارد داستان بکنیشون داشته ان چه غلطی می کرده ان! ء
+ 8:47 قبل از ظهر امین فولادی.
سه شنبه 1386/06/20
شنل قرمزی کوچولو– قسمت اول
- چشمات چرا سرخه مادر بزرگ، نکنه سیگاری زدی؟ ء
- هان؟!ء
- نفازولین بدم بریزی توشون؟ ء
- نفا...چی؟! ء
- چرا انقده لاغر شدی؟ نکنه مثل اون خانومه تو Requiem for a Dream اکس می زنی؟ ء
- اکس؟! ء
- VOA دیدی دیشب چی می گفت؟ ء
گرگه دیگه مغزش جواب نداد. این که یک کلمه هم از حرفای شنل قرمزی کوچولو رو نمی فهمید، چنان احساس ترس و نا امنی ای درونش باعث شده بود که با این جمله ی آخر دیگه طاقتش طاق شد. از زیر لحف مادر بزرگ پرید بیرون که خودشو بندازه طرف در و جونشو ازین مخمصه در ببره.
شنل قرمزی کوچولو منظور گرگه را بد فهمید. هفت تیرش را کشید و مغز گرگه را به دیوار پاشاند. بعله دیگه، بچه های این دوره و زمونه اصلا شوخی حالیشون نمی شه!.ء
+ 2:9 بعد از ظهر امین فولادی.
یکشنبه 1386/06/18
افتضاح
توی موقعیتی گیر کرده بودم که نه راه پس داشتم نه راه پیش.
دوست دخترم داشت دوش می گرفت و من هم فقط با یک مایو به تنم روی تخت ولو شده بودم و سخت غرق خواندن کتاب بودم. یک عادت نکبتی که دارم این است که وقتی جیشم می گیرد همان موقع نمی روم دست شویی و آن قدر تحمل می کنم که تقریبا به مرحله ی انفجار برسم. آن موقع هم آن قدر به کتاب خواندنم ادامه دادم که دیگر اصلا راه نداشت که جیشه را تحمل کنم و مجبور شدم به طور اضطراری بروم دستشویی. در سوییت من، دستشویی و حمام مشترک است و فقط با یک پرده حمام از هم جدا می شود. در دست شویی را که باز کردم که جیش کنم، دوست دخترم گفت: "تویی عزیزم؟" و بدون این که منتظر جوابم بشود پرده را کنار زد و دستم را گرفت و خیلی نرم و عاشقانه، جوری که اصلا نمی شد مقاومت کرد، من را کشید زیر دوش. با مهربانی و عشق هر چه تمام تر همه ی لباس هایم را در آ ورد و سرم را و تنم را زیر دوش شست و بدنم را آرام آرام نوازش کرد. زیبا ترین و لطیف ترین لحظه ی زندگیم می توانست باشد اگر این جیش لامصب می گذاشت! بعد که شستنم را تمام کرد، همین طور در سکوت و بدون حرف، خودش را به من چسباند، موهایم را نوازش کرد و بنا کرد همان طور زیر دوش بوسیدن و عشق بازی کردن، یواش، لطیف، و زیبا.
در وضعیت ناجوری گیر کرده بودم از یک طرف از شدت شاش داشتم منفجر می شدم، و از طرف دیگر چنان کششی بین تن هامان و چنان فضای رومانتیکی بینمان بود و او داشت آن چنان عشقی از خودش نشان می داد که هیچ امکان نداشت حتی یک لحظه بخواهم قطعش کنم که بروم بشاشم. وسط ان همه عشق و نوازش و بوسه و عشق و آب و شاش، مانده بودم که چه خاکی باید توی سرم بریزم. ذهنم پر کشید به سمت بچه کوچولو هایی که توی استخر جیش می کنند و کسی نمی فهمد.... و یافتم! همان جا زیر دوش وسط بوسیدن جیش می کنم، وسط این همه آب، او هم که حواسش به عشق بازیست....
...........................................................
با اردنگی و کتک از حمام پرتم کرد بیرون. اصلا حواسم به این نبود که در حین این عشق بازی ها، آب یک کمی سرد شده و جیش داغ من وسط دوش آب خنک خیلی تابلو است! از آن روز بدجوری از دستم شکار است. اصلا نمی گذارد به اش دست بزنم. می گوید نمی فهمد چه مدل آدمی ممکن است وسط عشق بازی روی طرفش بشاشد! می گوید احساس می کند پوست ران ها و شکمش هنوز شاشی است. به طعنه می گوید این را می فهمد که آن مرتبه خیلی به اش لطف کرده ام که رویش نریده ام و فقط با یک شاش سر و ته قضیه را به هم آورده ام، ولی هیچ قصد ندارد دوباره همچین ریسکی بکند.
نمی دانم چه غلطی بکنم.
+ 9:9 قبل از ظهر امین فولادی.
شنبه 1386/06/17
عجیب و باور نکردنی
در عجیب ترین و باور نکردنی ترین مسابقه ی فوتبال جهان، هافبک با یک سانتر عحیب و باور نکردنی، مهاجم را در یک موقعیت عجیب و باور نکردنی قرار داد تا او با ضربه ای عجیب و باور نکردنی، عجیب ترین و باورنکردنی ترین گل جهان را به ثمر برساند.
.........
و کلاغ نشسته روی بلندگوی ورزش گاه همه ی این ها را به تخمش هم نبود.
+ 1:3 بعد از ظهر امین فولادی.
شنبه 1386/06/17
تجربیات تایلندی - پلیس توریست
تایلندی ها یک چیزی دارند به نام "پلیس توریست" که پوسترهایش از همان موقع ورود در فرودگاه نظرت را جلب می کند و شعارش این است:
”You are supported in the land of smile"
کار این پلیس حمایت از توریست ها و حفظ حقوق و منافع انان است و در این کار خیلی هم جدی هستند، جوری که وقتی این پلیس ها پیدایشان می شود به وضوح می توانی ببینی که دوره گرد ها و فروشنده ها و ... که دور توریست ها می پلکتد، دست و پایشان را جمع می کنند. توی هر ایستگاه پلیسشان هم یک میزی هست با عنوان "مترجمین داوطلب" که پشتش چند تا اروپایی پیر و پاتال نشسته اند و ظاهرا کارشان این است که ارتباط با خارجی های مراجعه کننده را برقرار کنند وکارشان را ساده کنند.
نزدیک ترین چیزی که ما توی مملکتمان به این پلیس توریست داریم، تا آن جا که من می دانم "پلیس اتباع بیگانه" است. منتها با یک تفاوت کوچولو:
کار "پلیس اتباع بیگانه" رسیدگی به جرائم خارجی ها است، یعنی این که بگردند ببینند کدام خارجی کدام جرم را مرتکب شده (لازم است راجع به تعریف جرم از دید پلیسمان صحبت کنیم؟!) و خفتش کنند، یا در بهترین حالت چشمشان را به روی آن جرم ببندند. اصلا صحبت حمایت و این کوفت و زهرمار ها وسط نیست.
من فکر می کنم همین تفاوت کوچولو معنی خیلی واضحی می دهد. یعنی این که تایلندی ها خیلی واضح دارند به خارجی ها می گویند: "بیایید، قدمتان روی چشم". در حالی که ما به زبان بی زبانی برای همه پیغام می فرستیم که:" آقا جان! این جا کسی منتظر شما نیست! وقت ما را نگیرید، خودتان را هم ضایع نکنید!"
+ 9:33 قبل از ظهر امین فولادی.
جمعه 1386/06/16
بعد از عشق ورزی

ما که با هم افسانه ایم

ما که در عشق بی کرانه ایم

ما که تمنای تن هامان آتشین است

می شود تا ابد با هم بمانیم؟

می گویم: نه.

می گوید: ok

برایش آژانس خبر می کنم.
+ 1:39 قبل از ظهر امین فولادی.
جمعه 1386/06/16
باز هم اعترافات یک عاشق ضایع

دیروز یواشکی وسط جمع گوزیدم

کسی نفهمید

از عشق تو بود

مطمئنم
+ 0:48 قبل از ظهر امین فولادی.
چهارشنبه 1386/06/14
تجربه های سنگین- هشت
بدشانسی بود که سوزن لحاف دوزی رو مامانش موقع ملحفه کردن لحاف اتاقش توی لحاف جا بذاره، ولی بد شانسی ازون بیشتر این بود که وسط عشق ورزی، موقعی که حرارتش تو اوج بود، درست بعد از یه غلت خیلی محکم که دختره رو آورده بود روی سینش، طول حقیقی سوزنه رو تا بیخ درک بکنه...!
عیب نداره، تجربه اس ... ء
+ 10:2 قبل از ظهر امین فولادی.
چهارشنبه 1386/06/14
تجربیات تایلندی
صحبت کردن راجع به تایلند با جماعت ایرانی کار خیلی مشکلی است، چون مطابق عادت نکبت ما ایرانی ها، اغلب از قبل تصمیمشان را راجع به موضوع گرفته اند بدون این که خودشان رفته و دیده باشند یا حتی با کسانی که رفته اند درست و حسابی گفتگو کرده باشند. اغلب صحبت کردنشان برای این نیست که از تو اطلاعات جدیدی بشنوند، بلکه برای این است که همان تصورات قبلیشان را تایید بکنی یا اگر نمی کنی سه چهار تا متلک بارت بکنند که یعنی: "بابا! مارو سیاه نکن! ما که خودمان بهتر می دانیم!" این موضوع این چند روز که برگشته ام حسابی شاکیم کرده. پس از همین الان بگویم که من قرار نیست هرچه از قبل راجع به این مملکت فکر می کرده ای را تایید بکنم. اگر حال نمی کنی نخوان.
ببینید آقاجان! اول از همه، تایلند ...نده خانه نیست. معنی این حرفم این نیست که رابطه ی جنسی در آن جا ساده نیست. اتفاقا خیلی هم ساده است، ولی خوب همه چیز آن جا ساده است. همه ی چیز هایی که در ایران رسما جر می خوری تا انجام بدهی، آن جا ساده اتفاق می افتد. موتور کرایه کردن، بلیط هواپیما عوض کردن، هتل رزرو کردن،پول چنج کردن، وارد مکان های مقدس شدن، با راهب بزرگ حرف زدن و عکس انداختن، تاکسی سوار شدن، اداره ی پلیس و بیمارستان رفتن، اعلام مرگ و میر و دریافت گواهی مرگ، خسارت وسایل آسیب دیده را دادن و... همه ی این ها خیلی ساده، و خیلی مطمئن ان جام می شود. مثلا بلیط هواپیمایی که از یک دفتر مسافرتی درب و داغان در یک ده کوره توسط یک خط تلفن فکسنی رزرو می شود، وقتی با ترس و لرز ایرانیت می روی پای هواپیما، می بینی که واقعا به نام تو رزرو شده است! رابطه ی جنسی هم مثل همه ی چیز های دیگر، ساده اتفاق می افتد و اصولا No Big Deal. تا آن جا که من دیدم، این مساله بخش بزرگی از کل داستان تایلند نیست، اصلا نیست. کارهای خیلی بهتر و جالب تری می شود آن جا کرد: انواع ورزش های آبی و غیر آبی مثل جت اسکی، بانجی جامپینگ، تیراندازی، گلف، کارتینگ، پاراشوتینگ، کارتینگ.... انواع جاهای باحال و عجیب و غریب برای دیدن مثل معابد، شوی فیل و کروکودیل، باغ های خفن... خوردن و شکم چرانی هم واقعا یکی از کارهای عالی است که می شود آن جا کرد. از همه چیز مهم تر ودیدنی تر به نظر من، خود مردم تایلند هستند. روابط اجتماعیشان با هم، نگاهشان به خارجی ها (حتی ما ایرانی ها که تا دلتانبخواهد توی مملکتشان آبروریزی به بار آورده ایم)، گرمی و محبت و از همه مهم تر مرام معرفتشان. واقعا به نظرم نوع انسان بودن این مردم جای اون رو کاملا داره که سال ها بشه حالش رو برد و باهاش مشغول بود.
حالا بیشتر می نویسم.
+ 9:49 قبل از ظهر امین فولادی.
سه شنبه 1386/06/13
خشونت بی دلیل
وحشیانه و سهمناک، با پتک روی گوجه فرنگی می کوبم. مغزش از هم می پاشد و اندرون لزج و سرخش به صورتم و روی سینه ام می پاشد. احساس رضایتی خشونت بار لب ریزم می کند.
فردا می خواهم تبر و هندوانه را امتحان کنم. از فکر شکافتن مغز سرخ هندوانه با شرارت زهرخندی می زنم.... ء
+ 8:26 قبل از ظهر امین فولادی.
دوشنبه 1386/06/12
مکاشفه ی تایلندی
من توی این سفر، دقیقا ساعت 4 صبح لب ساحل، توی یک لحظه ی خیلی روحانی، یک مکاشفه ای برایم اتفاق افتاد:
زندگی بدون "باکاردی" و "هاینکن" را باید سخت شاشید تویش!
چه زندگی سگی ای ما داریم بدون "باکاردی" و "هاینکن" !ء
+ 2:25 بعد از ظهر امین فولادی.
دوشنبه 1386/06/12
داستان واقعی یک مستراب رفتن معمولی
-"اه! سه بار رفتم دست شویی، جیش ندارم!"
در دستشویی را محکم به هم می کوبد و با دلخوری آشکار از این که بی خودی به دستشویی رفته، می رود توی دفترش و در آن جا را هم پشت سرش به هم می کوبد. بقیه ی کارمند ها به هم نگاه می کنند. اولین نفر تازه دهانش را باز کرده که چیزی بگوید، که دوباره در اطاق با شدت باز می شود و آقای مهندس با عجله ی آشکار، در حالی که آثار هراس و بهت روی صورتش پیداست، چهار نعل به سمت دستشویی می تازد.
-"یادم آمد برا چی می رفتم دستشویی!" این را معلوم نیست به عنوان توضیح به چه کسی، موقع عبور، توی فضای اتاق پرتاب می کند.
در دستشویی با شدت پشت سرش بسته می شود. صدای مهیب سیفون بلند می شود. ما همه به هم نگاه می کنیم.
+ 10:40 قبل از ظهر امین فولادی.
دوشنبه 1386/06/12
برگشتم
از تایلند برگشتم. آن قدر سفر پر ماجرایی بود که نمی دانم کی وقت کنم راجع به اش بنویسم. ملخ و غورباقه و کرم خوردم، سوار کروکودیل شدم، برای بودا هدیه بردم، گوشت کروکودیل از لای دندانم خلال کردم، و جنازه له شده ی دوست مرده ام را هم شست و شو دادم.
فعلا برگشته ام.بعدا بیشتر می نویسم.ء
+ 10:37 قبل از ظهر امین فولادی.