و خداوند زن را آفرید
و از روح خود در او دمید
و زن نیمه ی معشوق خداوند گشت
تا زندگی را بر زمین جاری سازد
رنج بکشد، دوست بدارد
و خداوند بهشت را زیر پای او قرار داد
تا پاسدار عشق بر زمین باشد
و سرود مزدایی از لبان او در زمین جاری شود
و افسون عشق نیز از لبان او
تنها از لبان او
و چنین است که ما مردان، که به سرود فره وار ایزدی بر لبان زن آگه ایم
و به معجزه ی عشق بر لبانش پی برده ایم
از ازل، هم سرایانه، در ترنمیم که:
بده من لبو
مهران هم رفت. با مهسا.
توی این مملکت شاشیدم، توی این زندگی شاشیدم، و توی این شرایط شاشیدم.
دیشب رفتیم فرودگاه. من گفتم و خنداندم، تا موقع رفتنشان کمتر اشک بریزند. برای مهسای گریان شعر خواندم که:
گریه نکن زار زار، می برمت ونکووار، می فروشمت نیم دلار! خنده اش گرفت.
بعد رفتند. مهران مهربان، دوستم، برادرم، هم سفرم، و بخشی از وجودم. با مهسای سپید، زیبا، و با صفایم.
من گریه نکردم، کسی ندید غصه بخورم. تو راه برگشت هرچه سیگار داشتم کشیدم و با سرعت غیر مجاز رانندگی کردم. رسیدم خانه، رفتم دستشویی، و ترکیدم. واقعا نمی دانم بیشتر شاشیدم یا بیشتر گریه کردم. حداقل این کار که برایمان مانده: این که سیگار بکشیم، به ماشین هایمان گاز بدهیم، یواشکی یک گوشه گریه کنیم و به همه چیز بشاشیم.
سینه ام و گلویم درد می کند. صدایم دورگه شده.
امشب خیلی غصه دارم.
روزهاست که با من حرف نمی زنی
پاسخ تلفن هایم را نمی دهی
ولی می دانم که لا اقل وب لاگم را می خوانی
تراکتور از خراشیدن صورت خاک دست می کشد و می نگرد
باد از خواندن در میان برگ ها می ایستد و نظاره می کند
مش حسن به بیلش تکیه می دهد و می نگرد :
به پستان مرغ فخری خانم سوگند
به مروت عقرب پیر زیرزمین خانه ی مادر بزرگ قسم
قصدم فقط ازدواجه فقط به مولا
لباساتو در میاری؟