تبليغاتX
وب لاگ امین فولادی
اتاق تمام فلزی
حدیث دشنه و پتک و سندان و کمی خون
چهارشنبه 1386/05/31
در تعطیلات
به دلیل سفر زیارتی به تایلند (!) 10 روز نیستم. یعنی تا یکشنبه 12/5 . تا اون موقع خداحافظ.
(من چون می دونستم اهل تفکر در میان خواننده ها کم است بهتون دروغ گفتم. از امروز تا دوازدهم 11 روز می شود!)ء
+ 8:48 قبل از ظهر امین فولادی.
چهارشنبه 1386/05/31
روشنفکرانه در کافه
مرا به خلوت ابعاد زندگی ببر،
.....
ولی دست نزن مادر قحبه!
من نامزد دارم
+ 8:40 قبل از ظهر امین فولادی.
چهارشنبه 1386/05/31
در آفرینش مرد
و خداوند مرد را آفرید
اما آفرینش زن خسته اش کرده بود
خوابش می آمد
ایده هایش هم ته کشیده بود
و مغزش گوزیده بود
چت چت بود
پس لاجرم یک جای کار را رید
بد فرم هم رید
مرد را همین طوری از روی دولش طراحی کرد
و بعد زرتی او را تولید انبوه کرد
هیچ روح خاصی در او ندمید
تخمش هم نبود که بدمد
هیچ وظیفه ی خاصی هم برایش مقرر نداشت
عشق و رنج و زندگی و احساس و کوفت و زهرمار هم حالیش نکرد
نتیجه یک مشت نره خر حشری دول دار از کار در آمد
.............
و بدین سان خداوند کار توپ قبلیش در آفرینش زن را به ف...اک فنا داد
تنها با یک دول ناچیز
+ 8:39 قبل از ظهر امین فولادی.
سه شنبه 1386/05/30
در ستایش زن

و خداوند زن را آفرید

و از روح خود در او دمید

و زن نیمه ی معشوق خداوند گشت

تا زندگی را بر زمین جاری سازد

رنج بکشد، دوست بدارد

و خداوند بهشت را زیر پای او قرار داد

تا پاسدار عشق بر زمین باشد

و سرود مزدایی از لبان او در زمین جاری شود

و افسون عشق نیز از لبان او

تنها از لبان او

و چنین است که ما مردان، که به سرود فره وار ایزدی بر لبان زن آگه ایم

و به معجزه ی عشق بر لبانش پی برده ایم

از ازل، هم سرایانه، در ترنمیم که:

بده من لبو

سگ مصبو!   ء
+ 9:27 قبل از ظهر امین فولادی.
دوشنبه 1386/05/29
توضیح در مورد پست قبلی
بعد از صحبتی که با 2 تا از دوستا در مورد پست قبلی (وداع با محبوبه...) داشتم به نظرم اومد باید یه توضیح کوچولو اضافه کنم:
درسته که تو این پست جنسیت راوی جایی عنوان نشده، ولی من اون پست رو در حقیقت از دید یک شخص مونث و به عنوان ادای احترام به زن ها نوشتم.
+ 2:22 بعد از ظهر امین فولادی.
دوشنبه 1386/05/29
تجدید دیدار با محبوبه ام - بخشایش
فنجان قهوه ی تلخ و سوزان را به دستم داد، که می دانست دوست دارم
کنارم نشست، دستانم را گرفت و به چشمانم نگریست
اشک در چشم خانه اش پر شد
سرش را بر دامنم گذاشت
گفت می داند که آزارم داده، و خواست ببخشمش
گفت متاسف است که همواره خیانت پیشه بوده، که با همه ی دوستانم به من خیانت کرده، و خواست ببخشمش
گفت و گفت.... ، و خواست ببخشمش
و اشک ریخت
صادق بود
در فکر رفتم
سرش بر دامنم بود و چشمانش بسته
انگشتانم را بین موهایش که بلند بود و زیبا بازی دادم، و موهایش را از روی گوشش کنار زدم
نرمی گوشش را به نرمی به انگشت گرفتم
نگاهش کردم
قهوه ی سوزان را تا ته توی گوشش خالی کردم
....
آشغال عوضی
+ 12:18 بعد از ظهر امین فولادی.
دوشنبه 1386/05/29
امشب من گریه کردم

مهران هم رفت. با مهسا.

توی این مملکت شاشیدم، توی این زندگی شاشیدم، و توی این شرایط شاشیدم.

دیشب رفتیم فرودگاه. من گفتم و خنداندم، تا موقع رفتنشان کمتر اشک بریزند. برای مهسای گریان شعر خواندم که:

گریه نکن زار زار، می برمت ونکووار، می فروشمت نیم دلار! خنده اش گرفت.

بعد رفتند. مهران مهربان، دوستم، برادرم، هم سفرم، و بخشی از وجودم. با مهسای سپید، زیبا، و با صفایم.

من گریه نکردم، کسی ندید غصه بخورم. تو راه برگشت هرچه سیگار داشتم کشیدم و با سرعت غیر مجاز رانندگی کردم. رسیدم خانه، رفتم دستشویی، و ترکیدم. واقعا نمی دانم بیشتر شاشیدم یا بیشتر گریه کردم. حداقل این کار که برایمان مانده: این که سیگار بکشیم، به ماشین هایمان گاز بدهیم، یواشکی یک گوشه گریه کنیم و به همه چیز بشاشیم.

سینه ام و گلویم درد می کند. صدایم دورگه شده.

امشب خیلی غصه دارم.

توی این مملکت شاشیدم، توی این زندگی شاشیدم...ء
+ 2:24 قبل از ظهر امین فولادی.
یکشنبه 1386/05/28
اعترافات یک عاشق ضایع - شیدا شدگی
هیجان عشق تو چنان شیدایم کرد که در جا وسط جمع گوزیدم.... ء
+ 8:31 قبل از ظهر امین فولادی.
شنبه 1386/05/27
تجربه های سنگین- هفت
اولین بار موقعی فهمید نباید اسید باتری رو تو شیشه ی خالی سرکه نگه داشت که همه ی مهمونا یه سالاد مفصل خورده بودند...
عیب نداره، تجربه اس ... ء
+ 1:17 بعد از ظهر امین فولادی.
شنبه 1386/05/27
نغمه های هم دلی یک الکن بی تربیت
بیا تا خوال یک دیگل بگاهیم!
+ 1:1 قبل از ظهر امین فولادی.
جمعه 1386/05/26
قهر

روزهاست که با من حرف نمی زنی

پاسخ تلفن هایم را نمی دهی

ولی می دانم که لا اقل وب لاگم را می خوانی

ک...ن لقت
+ 1:55 بعد از ظهر امین فولادی.
چهارشنبه 1386/05/24
من مردم
ضربه، مغزم را به دیوار پاشاند. در راه قبرستان دائم دلم می خواست به این فکر کنم که کجا اشتباه کرده بودم، ولی نمی توانستم. چون مغز نداشتم، ریزه های مغزم روی کاغذ دیواری خشکیده بود. شاید هم کاغذ دیواری داشت با مغز من به جای من فکر می کرد، یک عالم فکر ریز ریز روی یک زمینه ی گل دار....
+ 10:2 قبل از ظهر امین فولادی.
سه شنبه 1386/05/23
اعترافات یک عاشق ضایع - رسوا شدگی
شیدایی عشق تو چنان رسوایم کرد که کاش به جایش بلند وسط جمع گوزیده بودم.... ء
+ 3:6 بعد از ظهر امین فولادی.
سه شنبه 1386/05/23
یک عاشقانه ی مستحکم
مرا به خودت بچسبان و بفشار سفت
تا ریقم درآید
و وقتی صدای قرچ دادم ولم کن
.
..
...
نه!
دیگر فشار نده
عجب زوری داری
به ...ا رفتم!
+ 8:28 قبل از ظهر امین فولادی.
دوشنبه 1386/05/22
یک مطلب جدی در مورد تجربه ها
پی نویس 2: امروز و دیروز 5 نفر بهم سوژه برای این سری تجربه های سنگین پیشنهاد دادن. از قطع انگشت تا ترکیدن و تصادف و همه چی. کلی هم هر روز فحش و ابراز انزجار دشت می کنم. دوستم می گفت از وقتی این سری رو می خونه، تو تمام اتفاقات روزمره منتظر یه خون ریزی یا قطع عضوه! هر کی داره با چاقو میوه می خوره یا گوشت خورد می کنه یا با آب میوه گیری کار می کنه، به نظرش میاد که الان یه جور فجیعی به ف..ک میره. یکی دیگه از دوستام می گه موقع بوسیدن و Love making همش ته دلش دلهره داره و کوفتش می شه.
خوب من چی می تونم بگم؟ Welcome to my world!

+ 7:46 قبل از ظهر امین فولادی.
دوشنبه 1386/05/22
تجربه های سنگین- شش
یک عادت نکبتی که داشت این بود که وقتی شاکی بود به یک چیزی لگد بزند. این عادت موقعی از سرش افتاد که به یه پیکان قراضه ی پارک شده تو کوچه لگد زد، دید که یه طرف پیکانه افتاد پایین، صدای خفه ای شنید، دور ماشین چرخید، چند تا آجر دید که ظاهرا قبل از لگدش به جای جک ماشینو رو اونا قرار داده بودن و الان ماشین از روشون افتاده بود پایین، با نصف یه آدم که از زیر ماشین زده بود بیرون و از زیر دنده ی سوم قطع شده بود و هنوزم یه آچار تو دستش بود. نصفه دیگه ی آدمه رو بعدا از زیر ماشین در آوردن، ولی دو تا نصفه رو اصلا نتونستند به هم بچسبونند.
نخیر! این دفعه عیب داشت، چون یکی دیگه رو به ...ا داد!
.................................................................. .............................................................................
پی نویس: این پست کاملا متعلقه به هیدخت، من فقط اجراش کردم.
+ 7:46 قبل از ظهر امین فولادی.
یکشنبه 1386/05/21
یک نصفه لحظه ناب عاشقانه
وسط جمله ای که داشت می گفت به سمت خودم کشیدمش و بوسیدمش، طوری قبلا هرگز کسی را آن طور نبوسیده بودم، او هم مرا می بوسید، جوری که هرگز قبلا نبوسیده بود. دستانم به دور بدن عطر آگینش، و دستان او به دور گردنم... مستی و بی خبری روحانی هر دومان را در بر گرفته بود، انگار برای من او تنها وجود واقعی در هستی بود، و من برای او...
شترق! در با لگد باز شد و داداشم به داخل اتاق آمد.
"اه! چیز! عذر می خوام!"
رفت.
رید تو لحظه مان.
+ 8:39 قبل از ظهر امین فولادی.
یکشنبه 1386/05/21
... به در برید!
ای خراشندگان صورت خاک
ای باد های خواننده در میان برگها
مش حسن های تکیه زننده بر بیل
در این دشت کان کلاغان می درند
کان خویش بر گیرید و به سلامت به در برید
روز انقلاب مترسکان است!
-------------------------------
پی نوشت: این پست کاملا از امیر خلج است (آدرس بلاگش را توی لینک هایم ببینید، حتما ببینید). به عنوان نظر روی پست قبلی من گذاشته بود، و لطف کرد از من خواست این جا بیاورمش چون به نظرش جایش ای جا بود.
+ 8:38 قبل از ظهر امین فولادی.
جمعه 1386/05/19
یک لحظه ی ناب

تراکتور از خراشیدن صورت خاک دست می کشد و می نگرد

باد از خواندن در میان برگ ها می ایستد و نظاره می کند

مش حسن به بیلش تکیه می دهد و می نگرد :

مترسکی کون کلاغی می گذارد
+ 7:45 بعد از ظهر امین فولادی.
سه شنبه 1386/05/16
پاک نیت
به دول مترسک جالیز قسم

به پستان مرغ فخری خانم سوگند

به مروت عقرب پیر زیرزمین خانه ی مادر بزرگ قسم

قصدم فقط ازدواجه فقط به مولا

لباساتو در میاری؟

+ 9:12 بعد از ظهر امین فولادی.
سه شنبه 1386/05/16
اشتباه
هفته ی پیش رفته بودیم ماهی گیری، می خواستیم قزل آلا بگیریم. من ماهی گیر حرفه ای نیستم، فکر کنم برای همینم این طوری شد. حالم سر جاش نبود، قاطی کرده بودم. طعمه رو زدم سر قلاب. نخ رو جمع کردم، چوبو که عقب بردم که پرتاب کنم یه لحظه توهم زدم، یه مثبت و منفی اشتباه کردم، یه لحظه نفهمیدم من کدوم سر نخ و چوب ماهی گیری باید باشم، کدوممون منم و کدوممون قزل آلاییم.
ازون روز سقف دهنم هنوز زخمه. این قلاب لعنتی هم که از توی چشمم زده بیرون، بیچاره ام کرده. تنم بوی لجن می ده، همین طوری می رم سر کار. از همه بدتر، این طعم لعنتی پشه تو دهنمه که نمیره. ء
+ 7:52 قبل از ظهر امین فولادی.
دوشنبه 1386/05/15
وداع با محبوبه ام
در زندگی آدم هایی هستند
که فقط وقتی از دستشان دادی، می فهمی که
از همان اول هم بهتر بود ندیده بودیشان!
حالا تو، ای محبوبه ام
عزت زیاد
دیدارت مایه ی اشمئزاز بود
زنیکه گه!
+ 8:10 قبل از ظهر امین فولادی.
یکشنبه 1386/05/14
شفا
قول بدهید لطفا بالا نیاورید. این پست بر خلاف نوشته های دیگه ام، یه ذره خشونت توش داره. به اونایی که روحشون لطیفه خوندنشو اکیدا توصیه می کنم.
................................................................................................................................................
خود درمانی بده؟ من اگه خود درمانی نکرده بودم تا الان آسیب های خیلی جدی ای دیده بودم.
تو شست پایم یه تیغ رفته بود. اگه تیغ مال گزنه ی سمی باشه، سمش کشنده اس. از جریان خون میزنه به قلب و می کشه. باید جلو انتشار سمو تو بدن گرفت. برا همین سعی می کردم شست پامو قطع کنم، ولی کارده کند بود و استخونو درست نمی برید. داشتم با چکش میزدم رو کارد که استخونو بشکنه، که یه مارمولک زرد دیدم که داشت خونای روی زمینو می لیسید. مارمولک خطرناکه، سیانور داره، نباید تو خونه ول بگرده. با تیغ ی کارد کوبیدم روش. شکمش ترکید و ریقش پاشید تو چشمم. احساس کردم سیانور توی ریق داره کم کم چشممو ذوب می کنه تا برسه به مغزم. سیانور نباید به مغز برسه. برا همین نوک کارد رو انداختم پشت حدقه ی چشمم و زور زدم، ولی لامصب مگه در می اومد. یکی دوبار کره چشمه جر خورد و کارد در رفت و خون پاشید بیرون. آخر با بدبختی درش آوردم، ولی چشمه از پشت یه چیزی مثل بند یا رگ بهش وصل بود که خیلی محکم بود، هر چی کشیدمش پاره نشد، فقط باعث شد گوشت روی اسخون گونه ام کشیده بشه و یه حال بدی بهم دست بده. آخر مجبور شدم اون رگو با قیچی باغبونی بچینمش. وقتی چیدمش، ازش یه مایع لزج تیره مثل خلط فواره زد بیرون و لباسمو به کثافت کشید. مجبور شدم سرشو با فندک بسوزونم تا مایعه بند بیاد، ولی انتهای رگه مثل طناب از جای خالی چشمم آویزون بود روی گونه ام. بعد باید حفره ی خالی چشممو ضد عفونی می کردم، چون زخمو باید ضد عفونی کرد تا عفونی نشه. لعنت! بتادین نداشتیم. ولی خوب نمکم ضد عفونی کننده ی خوبیه. کل حدقه ی چشمو پر از نمک کردم. بد سوزوند، ولی عوضش خوبم کرد.
دیگه فکر کنم نجات پیدا کرده بودم. حالا باید بر می گشتم سراغ قطع کردن انگشت شست پایم. ولی ... روی سینه ام، زیر گردنم، یه خراش مشکوک دیدم، حتما داشت عفونت می کرد. باید یه کاریش می کردم ... ء
خوب این خوش شانسی منه که اطلاعات پزشکیم خیلی کامله، وگرنه معلوم نبود چه بلاهایی ممکن بود سرم بیاد.
................................................................................................................................................
پی نویس: من اون حدقه ی چشم توی این پست و تار عصبی پشتش رو تقدیم می کنم به ممد، که تجربه ی مارمولکیش جرقه ی مطلب رو زد.
+ 7:25 قبل از ظهر امین فولادی.
شنبه 1386/05/13
تجربه های سنگین- پنج
اصلا نمی دانست چسب قطره ای چقدرممکن است محکم بچسباند، تا این که یه بار توی تاریکی و عجله، قوطی چسب قطره را با ژل لوبریکانت اشتباه گرفت!
عیب نداره، تجربه اس ... ء
+ 8:23 قبل از ظهر امین فولادی.
چهارشنبه 1386/05/10
مامانم امروز زد تو گوشم
مامانم امروز زد تو گوشم، نمی دانم چرا
شاید چون نخواستم کفشم را توی خانه در آرم، همان کفش صورتی ها را
شاید چون چاییم را هورت کشیدم، انگشت کردم توی کیک
شاید چون نخواستم بروم مستراح، همان جا توی نشیمن شاشیدم
شاید چون پستانک خواهرزاده ام را دزدیدم و مکیدم
شاید چون ان دماغم را مالیدم زیر مبل
شاید چون تازه سی و یک سالم تمام شده ...
فکر نکنم اصلا دوستم داشته باشد
چون همین امروز توی گوشم زده و من نمی دانم چرا
+ 10:30 قبل از ظهر امین فولادی.
چهارشنبه 1386/05/10
کمبود
در رویاهایش همه چیز عالی بود ولی دول نداشت.
دلش نمی خواست خوابش ببرد...
+ 10:29 قبل از ظهر امین فولادی.
سه شنبه 1386/05/09
یک تجربه ی معنوی
روحم خسته، بدنم خرد. فرسوده ام. با بیزاری از کوچه می گذرم، در یک لحظه ی ناب، نور صبح گاهی خورشید جهان به صورتم می افتد و چشم هایم را می زند. امیدی دوباره. دست هایم را می گشایم، چشم هایم را می بندم، رها می شوم. سرم را به عقب می دهم و دهانم را باز می کنم. می گذارم نور مهربان، جسم ویرانم را شستشو دهد و در درونم فرسوده ام جاری شود.....
و چلغوز کلاغی رها شده از طبقه ی پنجم ساختمان مجاورنیز تا بیخ حلقم جاری می شود... ء
+ 12:39 بعد از ظهر امین فولادی.
سه شنبه 1386/05/09
تجربه های سنگین- چهار
وقتی شغل دفتری داشت، این عادتو داشت که گوششو خیلی محکم با خودکار بخارونه و جرم هاشو بتراشه. ولی از وقتی شغل عوض کرده بود اصلا گوشش نخاریده بود و این عادتش تقریبا یادش رفته بود. تا این که اولین روزی که به عنوان وردست جراح، تو اتاق عمل، آقای جراح کارد جراحی خونی رو که باهاش عمل بواسیرو انجام داده بود بهش داد، بعد از مدت ها، یه دفه گوشش خارید!
عیب نداره، تجربه اس ... ء
+ 8:43 قبل از ظهر امین فولادی.
سه شنبه 1386/05/09
تجربه های سنگین- سه
یه تیکه از پرتقال لعنتی رفته بود بین دو تا دندون تهیا و در نمی اومد. چاقو میوه خوریه ازون نوک تیزا وتیغه باریکا بود که راحت می شه کردشون لای دندون. می شه حدس زد دیگه، چاقوه در رفت و از زیر گوشش زد بیرون.
عیب نداره، تجربه اس ... ء
+ 8:43 قبل از ظهر امین فولادی.
سه شنبه 1386/05/09
تجربه های سنگین- دو
عاشقش بود و با حرارت فرنچ کیسش کرد.بعد که با بدبختی و مکافات از هم جدا شدند، دو کار کرد: اول با خودش قرار گذاشت تا وقتی دندان هایش سیم های ارتدنسی دارند کسی را این جوری نبوسد. دوم خون های توی دهانش را قورت داد و تکه زبان طرف را که به سیم های دندانش گیر کره بود، تف کرد...
عیب نداره، تجربه اس ... ء
+ 8:42 قبل از ظهر امین فولادی.
سه شنبه 1386/05/09
تجربه های سنگین- یک
توی اولین روز کارش، به محض این که دسته ی استارت اره برقی رو کشید، فهمید که نباید برا وایسوندن اره برقی موقع روشن کردنش، تیغشو لای پاش نگه می داشته...
عیب نداره، تجربه اس... ء
+ 8:41 قبل از ظهر امین فولادی.
دوشنبه 1386/05/08
عاشقانه ای در گهواره
دوستم بدار
پستانکم را مبر
جیشم را به مامانم نگو
نگذار پی پی ام بریزد
+ 8:0 قبل از ظهر امین فولادی.
یکشنبه 1386/05/07
استغاثه های یک قلب عاشق
می شود عمق داشتن چشم هایم را ببینی، و همان لحظه ی اول ماشینم را نبینی؟
می شود بخواهی بدانی چند زبان بلدم، چه کتابی می خوانم، و زرتی نپرسی چه کاره ام و خانه ام کجای شهر است؟
می شود دوستم بداری، غم خوارم باشی، نازم کنی، و تریپ بر نداری که کی بود زنگ زد که رید تو اعصابت؟ هان کی بود؟! د کی بود؟!!
می شود گاهی تو هم من را دعوت کنی بیرون؟ و اگر کردی شعورت برسد که وقتی تو دعوت کرده ای حد اقل حساب خودت را باید بدهی الاغ؟!
می شود برای در آوردن لباس هایت انقدر ناز نکتی لطفا؟!
+ 11:9 قبل از ظهر امین فولادی.
یکشنبه 1386/05/07
یک داستان بسیار غم ناک خیلی حقیقی
مجسم کن که یه کتونی داری که خیلی دوستش داری و با این که دیگه عمرش تموم شده دلت نمی خواد بذاریش کنار. کفش وقتی پاتو جای خیس می ذاری، یه کمی نم می کشه ولی در کل خوبه. برای همینم بیشتر تابستونا وتو مسافرت می پوشیش. یه روز تابستون تو یه مسافرت خارج شهر، مجبور می شی بری یه توالت بین راه.توالته خیلی افتضاحه، سنگ کفش شکسته و روش یه مایع تیره ی بدبو جمع شده. با بی زاری و انزجار تمام، یه جایی برا پاهات تو اون سطح خیس پیدا می کنی و به صورت ایستاده گلاب به روتون کاری رو که براش اون جا رفتی رو انجام می دی و در حالی که تقریبا خفه شدی، از اون جا می زنی بیرون. قسمت غم ناک داستان از اینجا شروع می شه: چند قدمی که رفتی، درست وقتی که احساس خوب رهایی بهت دست داده، کف پات، تو جورابت، احساس نم می کنی .... ! چه احساسی بهت دست می ده ؟! ء
+ 9:17 قبل از ظهر امین فولادی.
شنبه 1386/05/06
دشت اول
ما اومدیم چیزی بنویسیم، اثری بذاریم، حالی ببریم...

+ 6:14 بعد از ظهر امین فولادی.