"تو هم دکترا داری؟"
"ها؟"
"آخر ایرانی هایی که من تا حالا دیده ام همه شان دکترا داشته اند"
من سرم را می اندازم زیر و با شرمنده گی می گویم: "نه، من فقط یک فوق لیسانس دارم"
احساس بی بته گی و سر افکنده گی و خاک بر سری الان همه ی وجودم را در نوردیده به شدت.
{مرد ره گذر شتابان خودش را سر چاهی که سرپوشش فرو ریخته و غبار و خاک اطرافش به هوا بلند است، می رساند و به داخل خم می شود. مرد خاک و خلی ای ته چاه داز کشیده}
{مرد سر چاه، فریاد می کشد}
"صدای منو می شنوی؟"
"نه"
{بلند تر} "صدای منو می شنوی؟
"نه"
{باز هم بلندتر} "صدای منو می شنوی؟!"
"نه!"
{با تمام قوا } "صدای منو می شنوی؟!!"
"می گم نه!!"
{چند لحظه سکوت}
{مرد سر چاه با صدای معمولی} "یعنی الان نمی شنوی من چی می گویم؟"
{سکوت}
"نه، فکر می کنم نشنوم"
{سکوت}
"چرا؟"
{مکث}
"نمی دانم"
{مرد ته چاه سرش را می خاراند و انگشتش را توی دماغش می کند. مرد بالای چاه به صورتش دست می کشد.}
{سکوت}
{مرد درون چاه بلند می شود و خودش را می تکاند. لبه ی چاه تا سینه اش می رسد}
"یک بار دیگر روی پای من ادرار کنی خایه هایت را می برم مادر قحبه."
"مگر آن دفعه که خودت با عکس زن من یواشکی جلق می زدی من چیزی گفتم الدنگ؟"
{هر دو ساکت به رو به رو خیره می شوند}
{هر دو آلت هایشان را می دهند تو، زیپ شلوار ها را می کشند بالا. بر می گردند سر کارشان}
من گه بخورم دیگر بخواهم یگانه بشوم در کل.
خجلم الان یک کم.
پی نوشت: چند نفری توضیح دادند اسم فیلم "تهران من حراج" است. بدتر شد. تازه متوجه شدم اسم فیلم را هم از عنوان انگیسیش ترجمه کرده بوده ام خیر سرم.
از قرار دارم عوض می شوم.
آن هایی که کمی من را می شناسند احتمالا می دانند که من در مورد مطلب کسی، هر چقدر هم که نامورد علاقه ام باشد، توهین آمیز صحبت نمی کنم. افتضاح آن موقعی می شود که یکی من را نمی شناسد و نمی آید هم مثل آن بابای آن بالا بگوید که بعد من سعی کنم قضیه را روشن کنم.
بی پدر و مادری که کلا کم نبوده هیچ وقت در بلاگ شهر، بی پدر و مادر "به حساب دیگران" هم عجیب نیست چندان.
"تشنه ام. این عطش بی پیر بدجور امانم را بریده"
این را آخرین خون آشام روی زمین، ده روز بعد از آن که آخرین قطره ی خون آخرین انسان روی زمین را که دختر کوچولوی موبوری بود مکید و جسد چروکیده و آش و لاشش را به کناری انداخت، وقتی داشت زیر اولین اشعه ی خورشید سحرگاهی پوستش سیاه می شد و ترک می خورد، زیر لب با خود ژکید.
پری دریایی سرش را که روی دست هایش روی لبه ی قایق گذاشت، موهای طلاییش روی صورت سفیدش ریختند. لبخند خجولی زد که دندان های مرواریدیش را نشان داد.
"دلت می خواهد من را ببوسی؟" و دمش را چلپ چلپ توی آب تکان داد.
"آره" دریانورد کثیف آفتاب سوخته تنباکویی را که می جوید توی آب تف کرد، یک دستش را توی موهای پری کرد و سرش را جلو توی قایق کشید. بعد با دست دیگرش گلویش را با کاردی که در دست داشت گوش تا گوش برید، و همان طور که دخترک جان می کند و با دمش به آب می کوبید، صورتش را به سمت دیگر گرفت تا خونی که از خرخره ی پری فواره می زد توی چشم هایش نپاشد.
و جهان یک کپه ی بزرگ شن* بیش نیست.
*: در بعضی نسخ: گه (توضیح از مصحح نسخه ی اصلی)
پسرک، سپس، با دست های چرک آردیش کی_رش را بیرون آورد و به دیوار که حالا دانه ی گندم دوباره پایش افتاده بود، شاشید.
برای راننده تاکسی
یک روز صبح ، همین که گره گوار سامسا با صدای به هم بلند کوبیده شدن در اتاقش از خواب آشفته ای پرید ، در رختخواب خود به حشره ی تمام عیار عجیبی مبدل شده بود.
گروار پلک هایش را به هم زد (که با صدای ویز ویز نا آشنایی همراه بود) و بعد، بیش از دیدن پاهای حشره سان دراز اره ای خودش که لای ملحفه ها گیر کرده بود، چشمانش با دیدن مادرش که سینی هر روزه ی صبحانه را به سمتش می آورد از حدقه بیرون قلنبیدند.
از گوشه ی دهان مادرش، مایع لزج سرخ تیره ای روان بود. دور ناخن های دستانش که سینی را نگه داشته بودند مایع سرخی خشکیده بود. درون سینی دست پر موی انسانی، انگار از آرنج جویده شده باشد، قرار گرفته بود که انگشت کوچکش هنوز با رعشه ی ملایمی تکان می خورد. گره گوار روی انگشت میانی دست قطع شده انگشتر عقیق گنده ی پدرش را تشخیص داد. با هر قدم مادرش کمی خون از لبه ی سینی بیرون می ریخت.
گره گوار در جا به خودش رید.
راننده می گوید: "بی آزار است. چند ماه پیش یک هو پیدایش شد."
مرد، پابرهنه، کت و شلوار به تن ، زیر باران سرد پاییزی خیابان را بالا و پایین می رود و آب از مو ها و چانه اش می چکد. نزدیک تر که می آید، می شنوم که انگار با خودش حرف بزند، با چشمانی سرخ و خیس می گوید: "دخترکم کو؟ جسدش را کی دیده است؟"
یک دوستم که یک دختر استرالیایی است، به وضوح حالش خوش نیست و نیاز به یک بغل محکم و حرف زدن دارد. پرسیدن مستقیم که روش من نیست، فقط به اش می گویم انگار بغض دارد پشت چشم هایش. برایم ماجرای زیر را تعریف می کند:
"خواهر کوچکترش که بیست و چند ساله است و به تازگی از پارتنرش جدا شده است، با یکی از دوست های صمیمیش که او هم یک دختر استرالیایی باشد، با هم شب می روند بیرون، بار و رستوران و مست بر می گردند خانه ی آن دوست، که با خانواده اش زندگی می کرده است. بعد، از مستی دو تایی توی اتاق طرف و روی تخت خواب از هوش می روند. صحنه ی بعدی که خواهر کوچکتر به یاد می آورد این است که به هوش می آید و متوجه می شود که برادر دوستش، پشتش است و دارد به اش دخول می کند. خواهر کوچکتر توضیح دقیق تری ازین که بعد چه شده نداده. فقط گفته که آزمایش های بارداری و بیماری های مربوطه را داده. و چند جلسه هم پیش روان پزشک رفته. داستان را به پلیس نگفته و فقط به دوستش گفته، و دوستش با برادرش "دعوای" مفصلی کرده و برادره گفته می خواهد بیاید صحبت کند و "عذرخواهی" کند، که البته بعد از سه ماه هنوز این کار را نکرده"
دوستم حالش ناخوش است، نگران خواهرش است و به وضوح این قضیه که پسره راست راست می گردد رویش اثر گذاشته. خودش هم عقیده دارد که گفتن این داستان به پلیس احتمالا کل زندگی آینده ی پسره را نابود می کرده، ولی نمی داند چه راه میانه ی دیگری که درس خوبی هم برای یارو بشود وجود دارد.
برایش می گویم که اگر این اتفاق برای خواهر من یا یک ایتالیایی یا یک گریک (یونانی) می افتاد، احتمالا برادرهای دختره می رفتند دیدن پسره، دست و پاو احتمالا چند تا دنده و دندانش را می شکستند، چاقویی دم گلویش نگه می داشتند و مفصل می ترساندنش، و بعد ولش می کردند. او هم احتمالا نمی توانست به پلیس بگوید چون خودش مورد اتهام "ریپیست" قرار می گرفت.
خوشش می آید. می بینم که حداقل در این لحظه دلش می خواهد برادر یا همسر "غیرت دار" دور و برش می بودند. یاد یکی از دختر های فامیلمان می افتم که این جا بزرگ شده و از پسر های لبنانی خوشش می آید چون "پروتکتیو" اند. به این فکر می کنم که این حساس حمایت ذکور خانواده از اناث در فرهنگ ما، قبل از این که شکل احساس تملک به خودش بگیرد و به گه کشیده شود و به کل ضد خودش عمل کند، شاید خیلی هم چیز بدی نبوده. به قتل های ناموسی و اسیدپاشی و درد و مرگ و زهرمار فکر می کنم.
بعدا باید برایش توضیح بدهم که هیچ چیز زیر این آسمان مجانی نیست.
"راه ندارد. تو شاه ظالم و مادر قحبه و بی پدر و مادری هستی. پدرم را هم تو به کشتن دادی. باید ترتیبت را بدهم" {جوانک برازنده ی شانه پهن در حالی که با یک دست شمشیر گنده ای را زیر بینی شاه نگاه داشته، با دست دیگر سیگاری را که کنج دهانش است آتش می زند}
"ببین، تو در حقیقت ... خوب آن سالی که تو به دنیا آمدی پدرت رفته بود ماموریت. مادرت هم زن تنها و خوشگلی بود که توی دربار من می پلکید.. اتفاق چیزی بود. {کله اش را می خاراند} یعنی می خواهم بگویم که من مادرت را ..." { جمله اش را تمام نمی کند. }
{جوانک پکی به سیگار می زند و با دستی که سیگار لای انگشت هایش است، بینیش را می مالد } "این طوری که حتما باید بکشمت. پدرم را که به کشتن دادی هیچ، زنش را هم گاییده ای"
"وقتی تو پسر پدرت نباشی، من چه طوری ممکن پدرت را به کشتن داده باشم وقتی خودم پدرت هستم؟" {شک می کند و اخم می کند}
"ها؟" {جوانک سرش را می خاراند و خاکستر سیگار را از روی شنلش می تکاند}
"خودم را که قطعا به کشتن نداده ام، از لحاظ این که پدر واقعیت هستم می گویم. زن پدرت را هم..." {مکث می کند}
" زن پدرت را ولی فکر کنم زیاد گا_ییده باشم" {سرش را می اندازد پایین و صورتش سرخ می شود. بعد از چند لحظه سرش را با شدت بالا می آورد} "خوب چون زن خودم بود"
"ها؟" {جوانک خمیازه می کشد}
"خوب زن پدرت را که زن خودم باشد طبیعتا ... چون من پدرت هستم دیگر"
"پدرم را مگر تو نکشتی؟ زنش را هم گاییدی"
{شاه با کف دست توی پیشانیش می کوبد. جوانک سرش را می خاراند. پر دراز روی کلاهش تکان تکان می خورد}
دبیرستان که می رفتیم، معلم پرورشیمان جوانکی بود که خیلی سخت زور می زد که از آن مادرقحبه گی ملزوم آن شغل خودش را جدا نشان بدهد و مثلا "فرندلی" و "بچه با حال" و "به ته ریش و پیراهن روی شلوارم نگاه نکنید، پایش بیفتد من هم جک بی تربیتی در حد باد معده بلدم" باشد، و در عین حال روح ما را هم از گاییده گی محتومی که در کوچه خیابان ها و لای کتاب ها در انتظارمان بود نجات بدهد و نماز شب خوانمان هم بکند. بعد این یک بار سر کلاس در آمد گفت "حدیث" داریم که خوردن غذا با دست مستحب است. این هم از علمی بودن قضیه است چون شیره ای از سر انگشت ها ترشح می شود که هضم غذا را آسان می کند." بعد که ما اعتراض کردیم و گفتیم این دری وری ها توی کتمان نمی رود، طرف سنگر گرفت و گفت: "نه! این توی کتاب است، من کتاب نشانتان می دهم!"
یادم است آن موقع بچه بودیم و نهایت کاری که کردیم این بود که راست راست مسخره اش کردیم، مثلا گفتیم خوب شنگول و منگول هم کتاب است، یا ما هم کتاب داریم تویش نوشته مستحب است گوشت کوبیده را با نی خورد. الان حسرت می خورم که چرا نشد (یا فهممان نرسید یا زورمان یا آن در قید و بند ادب و بزرگ تر کوچکتری بودیم) که توی چشمش نگاه کنیم و بگوییم: "آخه کونی، مادر قحبه، بگیرم انگشتت بکنم همین جا؟"
مرد، زانوهایش را خم می کند، پاهایش را محکم تر توی زمین فشار می دهد، دست هایش را به ژست دروازه بانی به دو طرف باز می کند، پنجه هایش را چند بار باز و بسته می کند و به این فکر می کند که مادر قحبه ی پشت توپ چند تا گل امروز به اش زده است. درست یادش نمی آید. به این فکر می کند که آیا این بی همه چیز خانواده و خواهر و مادر و کس و کار دارد یا نه، و آرزو می کند کاش می شد همه شان را روی هم گا_یید. خیره خیره زل می زند به چشم های بازیکن.
مرد، قطره ی عرقی را که از پیشانیش روان است با پشت دست کش های قرضی دروازه بانیش پاک می کند، دندان هایش را روی هم می ساید، وزنش را روی پنجه های پایش می دهد و به صدای سوت داور، مردانه،انگار که آخرین شیرجه ی زندگیش باشد، تمام قد خودش را پرتاب می کند.
دو مرد سپیدپوش، قدم دو وارد زمین می شوند و از روی زمین، دروازه بان را که صورتش کبود است و محکم تخم هایش را چسبیده، روی برانکارد می گذارند. یکی از مدافعین توپ را از درون دروازه بیرون می آورد.
می خواهم جمجمه ام را بکوبم به میز.

