تبليغاتX
اتاق تمام فلزی

روی مبل نشسته اند دو نفری، بعد از هم آغوشی پر جنب و جوش و داغشان، دست ها گل گردن هم، خسته، راضی.

زن صورتش را می مالد به سینه ی مرد، چشم هایش را بلند می کند و با لرزش مهربانانه ای در صدایش، می گوید:

"خوبی عزیزم؟ چیزی می خواهی برایت بیاورم؟"

مرد آن یکی دستش را که آزاد است دراز می کند سمت میز کناری و بطری نصفه ی آب را بر می دارد. می گوید:

"نه عزیز دلم، همین آب خوب است."

زن که موج عاطفه ی درونش، الان دیگر به حرکت افتاده، عاشقانه می گوید:

"آب میوه هم داریم ها، هم آب پرتقال داریم هم آب طالبی تازه برایت گرفته ام، خنک است. قهوه هم می توانم برایت بگذارم، یک دقیقه است عزیزم."

مرد لبخند خسته ای می زند، سر زن را می بوسد و پاسخ می دهد:

"نه عزیزم، همین آب خوب است."

زن انگار حرفش اصلا قطع نشده باشد ادامه می دهد:

"چایی هم هست. چایی می خواهی؟ آب جوش است. کیک شکلاتی هم گرفته ام با چایی خوشمزه می شود. دوست داری برایت بیاورم عشق من؟ از آن شکلاتی ها هم که دوست داشتی برایت گرفته ام. توت فرنگی با خامه هم الان می چسبد. می خواهی؟..."

مرد با تقلا و با رگه ای بی صبری در جبین، به زور خودش را لای مکث کوتاه بین دو جمله ی زن جا می کند:

"عزیزم! هیچ چی نمی خواهم، گفتم که. الان میلم به چیزی نمی رود. الان فقط تو توی بغلم باشی ..."

زن قبل ازین که حرف مرد را ببرد، مکث کوتاهی می کند:

"وا؟ تعارف می کنی عزیزم؟ بستنی هم داریم ها! فقط به من بگو چی می خواهی عشق من..."

مرد، سگرمه ها در هم، بطری آب را روی میز می گذارد و با همان دستش که حالا آزاد شده، دست می کند از زیر میز شات گانی در می آورد و یک دستی، به سبک فیلم های بازاری جنگی مسلحش می کند:

"کلیک، کلاک!"

بعد همان طور که انگشتش روی ماشه است، دژم، خیره به زن، چیزی نمی گوید. رو به زن می گوید:"

عزیزکم، من الان چیزی که می خواهم این است که به سوال های خیلی زیادی جواب ندهم!"

زن دهانش را باز می کند، نگاهش می دود سمت اسلحه ی آماده به شلیک، اشک می دود توی چشم های درشتش، دهانش را بی کوچکترین صدا می بندد. کله اش را فرو می کند توی سینه ی ستبر مرد. مرد گره دستش را دور شانه ی زن تنگ تر می کند، انگشت روی ماشه ی شات گان ، ابروها گره خورده، زیج ، دلاورانه زل می زند به روبرو.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/08/18 2:24 + با

من و کیوان و خاله جان توی آشپزخانه داریم صبحانه می خوریم. بردیا – پسرخاله ی لات فیلسوف من - توی اتاق، خواب است، عادت دارد تا کسی نیاید بلندش کند از تخت نمی آید بیرون. خاله جان کشف می کند که کیوان همه ی پنج شش جور قرصش را چند هفته ایست که قر و قاطی و غلط و غولوط خورده است.  کیوان ترجیح می دهد برود دنبال بردیا، که زیاد هم دم پر نباشد.

{صدای مهربان کیوان با لحن بچه گانه از توی اتاق}

"به به این اقا پسره کیه چشاشو باز کرده؟"

{لحنش بچه گانه تر می شود)

"یه بوس می دی بابا؟"

{یک لحظه مکث}

{شترق!}

{صدای عربده ی کیوان بلند می شود}

"آخه چرا تو گوش من می زنی؟!!"

{یک لحظه مکث}

{شترق!}

{سکوت طولانی}

من و خاله جان از خنده پس افتاده ایم.

به تیغ آقای ف در پنجشنبه 1388/08/14 3:42 + با

روباه گفت: "چه سری، چه دمی، عجب پایی ..."

بوم!

شکارچی ها که از کمین گاهشان پشت بوته ها بیرون آمدند، یکیشان رفت پوست جسد بی جان روباه که گلوله ای جمجمه اش را متلاشی کرده بود بکند، و دیگری رفت تا از بالای درخت ماکت کلاغ قالب پنیر به دهن را بیاورد پایین.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/08/11 3:18 + با

من در اتاقم با دو تا عنکبوت، یک دانه بردیا و یک عدد موش هم اتاق هستم. دوتای اول خیلی سکسیند، سومی پسرخاله ی لات فیلسوفم است و چهارمی را معمولا شب ها می بینم.

هفته ی اول: به من در مورد زندگی در استرالیا هشدار می دهند. این که عنکبوت های ردبک (که خوب قرمزند) و بلک ویدو (که خوب سیاه است) زهرشان کشنده است. این که حتی در سیدنی هم بهتر است اول توی کفش و توی رختخواب و توی کاسه مستراح را نگاه کنی که مار و جک و جانور دیگری تویش نباشد، و این که حتی وسط شهر هم توی بوته ها به احتمال زیاد مار هست، تلویزیون دارد برنامه ی "مرگبارترین حیوانات دنیا را پخش می کند. از 12 تای اول هر 12 تایشان اهل استرالیایند. حتی یک جور مورچه توی نیوزیلند هست که از بالای درخت می پرد و نیشش کشنده هست. ظاهرا این جا همه ی جک و جانورها اهل کشتنند.

هفته ی دوم: توی این هفته سه بار شب ها با یک موش چشم در چشم شده ایم. نگاه خوش اخلاق و گردالویی دارد. شب ها دائم به این فکر می کنم که ما توی خانه ی تکی زندگی می کنیم که دور و برش پر از دار و درخت و علف های بلند است.

سه روز پیش: بالای سرم روی دیوار اتاق یک عنکبوت می بینم به اندازه ی یک بند انگشتم که مثل قیر سیاه است. در کمال خونسردی از اهالی خانه می پرسم که آیا این خطرناک است یا نه. همه متفق القول به ریشم می خندند.

پریشب: از صدای خش خش کیسه پلاستیکی رخت چرک ها از خواب می پرم. موش خوش اخلاق توی کیسه است. یک هفته است کیوان – شوهرخاله- دارد برایش نقشه می چیند. راحت می توانم در کیسه را بگیرم و دستگیرش کنم. به نگاه شکمو و خوش خلقش فکر می کنم. پتو را می کشم روی کله ام و می خوابم.

دیشب: روی زمین پای لپ تاپ خوابم برده است. از خواب می پرم. پتو را تا روی سینه ام بالا کشیده ام. بالای پتو موش ایستاده است. نگاهم که به اش می افتد نزدیک است جیغ بکشم. می توانم قسم بخورم که موشه هم جیغ می کشد. هر دوتا بر می گردیم و در دوچهت مخالف فرار می کنیم.

امروز: کیوان می پرسد " موشه را باز هم می بینی؟ مرگ موش ها اثر کرد؟" می گویم "نه دیگر ندیده امش، فکر کنم ترتیبش داده شده باشد." کیوان خیالش راحت می شود. اگر بخواهیم با هم زندگی کنیم، باید با موشه صحبت کنم که کدام لباس هایم را حق ندارد بجود.

به تیغ آقای ف در شنبه 1388/08/09 12:29 + با

کیوان – شوهرخاله- زانو زده روی زمین، دستکش های لاستیکی دستش کرده و دارد پشت یخچال را مرگ موش می ریزد. در همین حال برا من توضیح می دهد: "مرگ موش های اینجا با ایران فرق دارد. موش که می خورد تشنه اش می شود و می رود بیرون خانه و می میرد. مثل آن ها هم سمی نیست." و بعد می رود توی انباری که کیسه ی مرگ موش را بگذارد سرجایش. خاله جان سر می رسد و می بیند کف آشپزخانه پر از دانه های لاجوردی مرگ موش است. در می آید به جیغ جیغ که: "کیوان! این ها چیه این کف؟!"

کیوان کله اش را با دستکش مرگ موشی می خاراند: "فک کنم کیسه هه سوراخ بوده." قیافه ی مظلوم به خودش گرفته و آماده است برای دعوا شدن.

خاله فرکانس مکالمه اش را زیرتر می کند: "سوراخ بوده شد حرف؟! کل کف آشپزخانه پر از مرگ موش است! بردیا یکی از این هارا بخورد که بچه درجا می میرد!" رسما دارد جیغ می کشد.

بردیا خان پسرخاله ی لات فیلسوف بنده است، چهارسال و نیمش است. خاله جان می آید نفسی چاق کند برای راند دوم حملات که من می پرم وسط: "نه خاله جان، نمی میرد ها، تشنه اش می شود!" خاله یک لحظه خنده اش می گیرد. تا می آید قیافه ی عصبانیش را بازسازی کند من ادامه می دهم: "خاله جان اگر دیدی بردیاهه تشنه اش شده و می خواهد از خانه برود بیرون، نذار برود!"

"خاک بر سر خرت!" خاله جان این را می گوید و پقی می زند زیر خنده. کیوان عرق صورتش را پاک می کند.

به تیغ آقای ف در پنجشنبه 1388/08/07 13:44 + با

- می دانی، بعضی ها آن قدر HOT اند، آن قدر جذابیت جنسی دارند، آن قدر رفتارشان و حرکاتشان لوند است و آن قدر خودشان را خواستنی درست می کنند که دلت می خواهد حتما باشان بخوابی. ولی در مقابل این ها، یک سری دیگر هستند که آن قدر ساده اند،آن قدر گلند، آن قدر نازند، آن قدر مهربان و خوش قلبند، آن قدر با صفا و مثبتند که دلت می خواهد حتما باشان بخوابی ...

- برو گم شو کثافت!

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1388/08/05 18:34 + با
عشق یعتی این که از لا و لوی مزه ی سیگار و گوجه فرنگی و کاهوی مانده و تخمه آفتاب گردان و خورش بادمجان و آدامس بادکنکی و خیار پلاسیده و آش رشته و کا ند م با طعم موز و عاروق و ترشی معده، وقتی می بوسیش فقط طعم لبش را تشخیص بدهی.
به تیغ آقای ف در پنجشنبه 1388/07/30 5:19 + با
بهترین قسمت زندگی در این مملکت کانگوروها این است که می توانی صبح تا شب به روی همه لبخند بزنی بدون این که هیچ مادر قح_به ای فکر کند یک خیالی داری یا کو نی ای چیزی هستی.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/07/27 15:4 + با

کم کم شروع می کنی به زل زدن به ک و ن مردم!

پ.ن: امروز خودم را در حالی دستگیر کردم که زل زده بودم به لنبر یک ننه مرده ای، دنبال برچسب made in می گشتم. نتوانسته بودم تشخیص بدهم طرف کره ای است یا چی.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/07/27 14:58 + با
این فصل زندگیم دیگر تقریبا به آخر رسیده است. در سراسر این قصه ی کندن و رفتن از جایی که دوستش ندارم و از میان مردمی که دوستشان ندارم، فقط آن موقعی روحم قلقلک می شود که با آن بعضی های محدودی که راهشان داده ام درون خودم روبرو می شوم. آن موقعی که آغوش خداحافظی یک مرد، یک لحظه بیشتر از همیشه طول می کشد، یا دستی که یک لحظه بیشتر از همیشه فشرده می شود، یا اویی که آخر از همه خبر می شود و اول از همه از آن سر شهر خودش را می رساند، یا آن یکی که بعد از آغوش خداحافظی، شانه ام را می بوسد. و همه شان که مختصر فقط می گویند "مواظب خودت باش"، و پشتشان را می کنند و می روند.

دیشب دوستانم آمده بودند خداحافظی.

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1388/07/14 16:1 + با
انگار راستی راستی دارم می روم. کم تر از یک هفته مانده، و من کم کم دارد حالیم می شود. دیشب برای بار اول لبخندکی روی لب هایم آمد از بابت این قضیه.

20 کیلو بار می توانم ببرم، و تا الان 60 کیلو پسته و سوهان و گز و پولکی و نبات و زعفران و میوه خشک و بادام و کرم موبر و کوفت و زهرمار این و ان بارم کرده اند که یالا ببر برای خودت و خاله و این ها، خوشمزه است، لازمت می شود. پوست کنده به همه شان می گویم که نمی برم هیچ کدام را، من از زحمت شما حالی را که باید می بردم برده ام و الان حسابی خوشحالم، ولی این ها را نمی برم! بعد یک کمی هر کسی به یک نحوی سعی می کند گولم بزند یا بحث کند یا ارعابم کند که مال خودش جایی نمی گیرد و چیز خوبی است و دلم تنگ می شود و این ها، یا این که خاله و بچه هایش که دارم می روم پیششان گناه دارند و دلشان می خواهد و ادامه حیاتشان در مملکت غریب به همین چیزها بسته است. من توی رویشان می خندم و به آن هایی که زیاد اصرار می کنند می گویم که لطفا مزخرف نگویند.

بعد همه زرت و زرت احساساتی می شوند. می گویند دلمان برایت تنگ می شود. من می گویم چرا؟! ما که سالی یک دو بار هم را بیشتر نمی دیدیم، و خوب همان سالی یک بار را هم احتمالا من بیایم این ورها. بعد می گویند ولی تو دلت تنگ می شود، مطمئنیم! انگار خلاصه این وسط یک دلی باید یک تنگی بشود، وگرنه داستان رسمیت پیدا نمی کند.

بعد همه می پرسند کی دقیقا داری می روی؟ و من می گویم پنجشنبه، و بعد همه انگار خیالشان راحت شده باشد می گویند اوووه! می بینیمت تا آن موقع پس! و من هم می گویم جدا؟!

به تیغ آقای ف در جمعه 1388/07/10 13:45 + با

شب است. دم در خانه ی میزبانمان، در سکوت، بهمن کوچک هایمان را دود می کنیم که بعد در بزنیم و برویم بالا. سرهایمان پایین است، بی حوصله ایم، انگار سوسک لگد خورده. بابک پک آخر را می زند و ته سیگار روشن را پرت می کند سمت گربه ی سیاهی که دو سه متری آن طرف تر سرش به زباله ها گرم است: "هشش!". گربه تکان نمی خورد.

"یک زمانی توی این شهر گربه ها ما را تخمشان حساب می کردند. هه. ناسلامتی آدم این شهریم."

زهرخندی می زند: "آدم؟!" لاغر شده است. گودی دور چشم هایش به سیاهی می زنند.

می گویم: "نه واقعا. راست می گویی، ولی این جا هنوز حداقل من موجود هوشمند این شهرم و او گربه اش" ته سیگارم را زیر پا له می کنم. می دوم سمت گربه و بلند داد می کشم: "گمشو مادر قح_به! چخ! هنوز کارمان به آن جا نکشیده!"

گربه با ونگ بلندی می جهد به فرار.

 "آفرین. شرفمان را به اش ثابت کردی؟" اثری از ریشخند در کلامش نیست.

زنگ در را می زنیم. بالا که می رویم، زیر چشمی گربه را می بینم که چندمتری بیشتر دور نشده، با همان ژست بی اعتنا بر می گردد سر آشغال ها.

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1388/07/07 12:6 + با
دنیایی که می شناختم، آن هنگام یکسره فرو ریخت که زنبوری را دیدیم که بر سر کندو نشسته بود، پاهایش را آویزان کرده بود، و به جد استمنا می کرد. کاش می دانستم کدام مادر قحبه ای به ما آموخت عسل "ان" زنبور است.

به تیغ آقای ف در شنبه 1388/07/04 13:27 + با
"عشق" یعنی وقتی با "او" خوابیده ای تصاویر پستا ن های درشت تر "آن یکی" توی ذهنت رژه نروند.

به تیغ آقای ف در پنجشنبه 1388/07/02 11:6 + با

با درد، روی تخت فیزیوتراپی دراز می کشم. پیر مرد نحیفی روی تخت کناری خوابیده و الکترود ها روی گردنش قرار گرفته اند. عضلات گردنش با جریات برق شل و سفت می شوند. چهره اش در هم است. معلوم است بدفرم درد دارد. فیزیوتراپ الکترود ها را روی کمرم تنظیم می کند.

"می گذارم روی 15.خوب است؟"

"یک کمی بیشتر"

"17؟"

جریان برق پدرم را در می اورد. "خوبه! ممنون!"

"بیشتر نکنم پسر شجاع؟!"

متلک را می اندازد و از کابین می رود بیرون سراغ سایر مریض ها.

کمی بعد تر، به شوک اولیه جریان برق عادت کرده ام، آن قدرها هم درد ندارد. فکر می کنم جریان برق بیشتر شود برای درمان بهتر است، ولی رویم نمی شود فیزیوتراپ متلک گو را خبر کنم. می چرخم سمت دستگاه. یواشکی درجه را می گذارم روی 18. گزگز جریان برق تغییری نمی کند. خیالم راحت می شود. پیرمرد خرخری می کند. حیوانکی، با این سن.

با احتیاط، می روم تا 20. هیچ فرقی نمی کند. یارو حق داشت انگار متلک بگوید، با این هیکل.

25؟ خبری نمی شود. 30؟ 35؟40؟ انگار نه انگار. ظاهرا همان شوک اولیه کلافه ام کرده بوده فقط.

50؟ 75؟ 100؟ 150؟ دهه! ده برابر! چرا هیچ احساسی ندارم؟ مشکوک است.

نگاهم از درجه ی دستگاه می دود روی بدنه ی دستگاه، و بعد آرام آرام سیم های الکترود را دنبال می کنم که از کنار تخت من رد می شوند و می روند سمت تخت پیرمرد.

دست هایش انگار در نیمه راه گردنش خشک شده باشند. عضلات گردنش از زور انقباض در حال انفجارند، خلط و  آب دهان از گوشه لبش روان است. چشمان از حدقه در آمده اش به سقف خیره مانده اند. رد خونی که از سوراخ دماغش راه افتاده، از روی یقه اش روی متکا چکیده و لکه ی پهن سرخی به جا گذاشته است.

آرام و بی صدا کفش هایم را می پوشم و بدون خداحافظی راه می افتم سمت در خروجی. فکر کنم باید دنبال یک فیزیوتراپی دیگر بگردم.

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1388/06/31 11:14 + با

من فکر می کنم هیچ گاه ازدواج نخواهم کرد، چون اصلا برایش ارزش قائل نیستم، عین خیالم نیست، زندگی مشترک دوست ندارم، و بعید می دانم هیچ وقت هیچ آدمی آن قدرها برایم مهم شود که خرده فداکاری های لازم زندگی مشترک را حاضر باشم انجام بدهم.

من فکر می کنم هیچ گاه فرزند دار نخواهم شد، چون بی نهایت برایش ارزش قائلم، مسوولیت سرنوشتش و تربیتش و آینده اش برایم خیلی خیلی مهم است و بعید می دانم در هیچ دوره از زندگیم آن قدرها آدم حسابی بشوم که از عهده اش بر آیم.

دنیای نکبتی ایست. راه های متضاد به نتایج یکسان می رسند. آدم نمی داند بالاخره خودش راه را انتخاب کرده یا راه او را انتخاب کرده یا بالاخره چی.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/06/16 10:23 + با

چشم ها پنجره های روحند.

چشمان خون رنگ آتشین شیطانیش، از نزدیک به چشمانم خیره اند، درون روحم را می کاوند.

غریبه ای که در آینه مرا می نگرد، ازین پس مرا زندگی خواهد کرد

به تیغ آقای ف در شنبه 1388/06/14 11:15 + با

بیدار که می شوم، از آرنج تا مچ، دستانم یکسره خونیست

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1388/06/10 16:41 + با
نترسین، نترسین، ما همه با هم هستیم

.....

بترسین، بترسین، مام همه با هم هستیم!

(نوای با تو م در پس زمینه نواخته می شود)

به تیغ آقای ف در یکشنبه 1388/06/08 14:25 + با
خدایا، ای خدای بزرگ من، یک کمی یواش تر، درد دارد

به تیغ آقای ف در شنبه 1388/06/07 8:4 + با

زن دستش را می گذارد روی گونه ی مرد که دراز کشیده است، با احساسی عمیق ته چشمان شیدایش و لرزشکی در صدایش، با عاشقانه ترین لحنی که بلد است می گوید:

"الهی که من قربون چشمات برم"

"لازم نکرده. لخت شو"

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1388/06/03 9:6 + با
من که بلرزم، هر که دور و برم باشد می لرزد

(از عقاید یک پستا ن)

به تیغ آقای ف در یکشنبه 1388/06/01 16:21 + با
مادر جان عادت دارد سوال های بدیهی می پرسد، در زمان های نامربوط.

خسته و له، کلافه از درد کمر، زنگ زده ام منزل.

"مادر جان این ارتوپد که می گفتی سر بوستان، دقیقا کجاست؟"

"دکتر ارتوپد؟"

"نه مادر جان، مهندس ارتوپد!"

به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1388/05/28 9:39 + با

می دانی، بعضی چیزها توهم است.

فرضا هم آغوشی رویایی ای انجام داده اید، تنگ چپیده اید در بغل هم. فرضا او دقیقا اندازه اش قالب آغوش توست. فرضا یک دستت را انداخته ای دورش، او صورتش را قایم کرده در سینه ی تو، تو لپت را چسبانده ای به موهای او، که با هر نفسی که تو می کشی این ور آن ور می شوند و غلغلک می اندازندت. مثلا احساس می کنی تو محافظش هستی، که تا آخر دنیا باش هستی و او یگانه عشقت و عزیزترین داراییت است. مثلا او هم احساس می کند یک پناه دارد، که در آغوش تو و با تو، جایش امن است. این احساس زیبا، این احساس مقدس عشق و امنیت، دقیقا چرند است، توهم است. یک سوسک رهگذر می تواند صاف بشاشد توی تمام این لحظه، انگار که از بیخ امنیتی در کار نبوده. یا مثلا بابا یا ننه ی یکی تان که زرتی در را باز کند و شما ها را ک_ون لخت ببیند، یا اصلا یکیتان شاشش بگیرد، کار "لحظه" تان تمام است. از آن عمیق تر و بنیادی تر، تو خودت خوب می دانی که هم الان که او، عشق زندگیت، از در برود بیرون، اگر پا بدهد و ایزد قسمت کند و یکی بهتر بیاید تو، خوب آمده است دیگر ، قدمش سر چشم. او ولی، شاید نداند که توی عاشق نستوه و شوالیه ی دلیر، محافظت از یکی دیگر که هیچ، تنبان خودت را بتوانی نگاه داری ماه قاچ کرده باشی انگار. حقیقت این است که کل آن لحظه ی زیبا، عاشقانه، پر احساس، پروانه ای، و چه می دانم هر کوفت دیگری، حقیقتش بر پایه ی هیچ است، بنیادش بر پشم است، فلذا، ارزشش نیز.

بعضی چیزها پندار است، همان قدر هم می ارزد، حتی کمتر.

به تیغ آقای ف در شنبه 1388/05/24 22:54 + با
{مرد، مست، لیوان نیمه پر را روی میز می گذارد. چشمانش خمار است. موزیک ملایمی در حال پخش است}

مرد: بیا با هم بخوابیم.

{زن شروع به در آوردن لباس هایش می کند}

مرد: چه کار داری می کنی؟

زن: مگر نگفتی با هم بخوابیم؟

{دستش روی پ_ستا ن بند سرخش بی حرکت مانده}

مرد: آره، آهان! گرمته؟

زن: نه هیچی.

{لباس هایش را دوباره تنش می کند. متکایی زیر سرش می گذارد و می خوابد}

به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1388/05/21 8:24 + با
دو نفری وارد منزل می شویم، تنها. مدتی منتظر این قرار خصوصی بوده ایم. قبل از هم آغوشی، من می چپم توی مستراح. در نیمه باز است و از لای در بیرون را می بینم، سوسکی با تفرعن رژه می رود سمت نشیمن.

"عزیزم، یک سوسک دارد می آید طرف تو ها!" این را من می گویم.

{صدای شکستن چیزی می آید}

{سکوت}

{صدای جیغ وحشت زده ای بلند می شود}

{سکوت}

{صدای کوبیدن چیزی نرم، مثل دم پایی}

{صدای فحش}

{صدای کوبیدن چیزی، خیلی سنگین تر و محکم تر از دم پایی. صدای خرد شدن کاشی های کف نشیمن}

{صدای فحش دادن هیستریک ادامه دارد}

{صدای نفس نفس زدن های وحشت زده، و هم زمان صدای دویدن}

{سکوت}

{صدایی شبیه به گلنگدن}

بوم! {صدای شلیک گلوله}

{سکوت}

من که کارم نیمه تمام مانده، با شوار پایین تا روی کفش هایم، نگران، یواشکی سرک می کشم سمت نشیمن.

رگه ی پهن خونی، از در اتاق به سمت بیرون جریان دارد. سوسکی، ظفرمندانه، چلاقان چلاقان از روی خون ها می گذرد. رد پای سرخش روی زمین لخت باقی می ماند.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/05/19 11:19 + با
اگر زمانی خواستی اصلاح کردن با تیغ را با دست مخالف هم یاد بگیری فرزند، تو را به جدت بار اول را روی صورت یا پس گردن یا یک جای بی خطر دیگر امتحان کن.
به تیغ آقای ف در شنبه 1388/05/17 13:16 + با

بعضی ها هستند که با بقیه اساس فرق دارند، آن قدر متفاوتند که از دور می فهمی در وجودشان قابلیت پرواز دارند. این ها نباید قاطی بقیه گله، روی زمین بمانند، باید بال و پرشان داد، باید فضا به شان داد، باید از بند رهایشان ساخت تا به پرواز در آیند، تا بلند بپرند.

که بعدا راحت بتوان با گلوله خلاصشان کرد.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/05/12 14:57 + با

می گفت: "دیگر نمی توانم. این غده ی سرطانی همه وجودم را گرفته. می خواهم از شرش راحت شوم، می خواهم دست ببرم به تیغ، جراحیش کنم و بیندازمش دور. می خواهم رها شوم، می خواهم خود واقعیم را زندگی کنم"

بدشانس بود بی چاره. کار به جراحی و تیغ هم که کشید، غده بود که او را جراحی کرد و انداختش دور. یعنی رها که نشد هیچ، نکبت ناشی از درک این که خود واقعیش هیچ گه خاصی که ارزش جدا زندگی کردن داشته باشد نبوده، به مجموعه دردهای به مرور تبدیل به عادت شده ی روح دائما تحقیر شده اش اضافه شد.

پی نوشت: البرز
به تیغ آقای ف در شنبه 1388/05/10 10:46 + با

پیر مرد، بی حرکت، دو زانو نشسته، و با چشمان بسته، زیر لب ورد می خواند. سه ماه است که بی توقف زیر لب ورد می خواند، از همان لحظه که آمد، بی آن که چشم هایش را باز کند، بی آن که تکان بخورد. دارد ورد می خواند،آم از همان موقع که نفرین شروع شد، که پرنده ها مردند، که رفته ها برخاستند. سه ماه است که هیچ خوابی ابدی نیست، کسی به گورستان نمی رود، سه ماه است که هراس مغز استخوانمان را می جود. نه، مرده هایمان، مادرها، پدرها، دختر بچه هایمان، خوابشان ابدی نبود. بلند شده اند و با چشم خانه های خالی و پستان های گندیده و مغزهای کرم خورده، دنبال هم بازی می گردند. سه ماه است، از همان موقع که پیرمرد وسط میدان نشست، و باچشمان بسته ورد خواند.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/05/05 13:1 + با