تبليغاتX
وب لاگ امین فولادی
اتاق تمام فلزی
حدیث دشنه و پتک و سندان و کمی خون
شنبه 1387/02/28
رنگ خدا

می گفت:"دلم می خواهد دنیایم رنگی باشد. کاش یک خدایی،هر خدایی که می خواهد باشد، صدایم را می شنید و از این رنگ های توی نقاشی به دنیای من هم می زد"

بدشانس بود بی چاره. خدایی که مامور رسیدگی به آرزویش شد غیر ازین که کور رنگی داشت، اسهال هم گرفته بود. یعنی دنیایش به جای رنگی، سر تا پا "تک رنگ" که از کار در آمد هیچ، "بوی" رنگ آمیزی جدید دنیایش تا آخر عمر سراغ هرکاری می رفت، می زد زیر دماغش.

+ 8:58 قبل از ظهر امین فولادی.
چهارشنبه 1387/02/25
نفهم

غیر از یک پیراهن نه چندان بلند، هیچ چیز تنش نیست.

لوند و دعوت کننده،بلند می شود و می آید از پشت سر، تن خوش ترکیبش را به تنم می چسباند. دستش را به کشاله ام می اندازد، با زبانش صورتم و گوشم را نرم نرمک نوازش می کند. توی گوشم زمزمه می کند: "بخورمت گوگو؟" رعشه ای از تنم می گذرد.

با آرنج می کوبم توی دماغش. خون شتک می زند توی صورتم. روی زمین پهن می شود. "منو می خوای بخوری، بدبخت نفله؟" سر و صورتم را که با زبانش "تفی" کرده، پاک می کنم و با لگد توی آبگاهش می کوبم. مچاله می شود. رویش می نشینم و با مشت پشت سر هم توی کله اش می کوبم. "پتیاره! برا من پر رویی می کنی؟!"

هه! می گوید می خواهد مرا بخورد! از مادر نزاییده برای من لات بازی در بیاورد...!

+ 8:36 قبل از ظهر امین فولادی.
شنبه 1387/02/21
رنجش

شانه به شانه ی هم نشسته ایم. هر دو خشمگین، رنجیده، ساکت.

سخت به جلویمان زل زده ایم. افکار خطرناک می کنیم.

بعداز آن  همه مدت عشق آتشین، هردو ظاهرا، هم زمان از هم به تنگ آمده ایم.

من اما، دلم نرم می شود و روی رنجیدگی عمیق درونم را باز محبت رقیقی می پوشاند. دهانم را که می گشایم که بگویم که با تمام این تفاصیل هنوز دوستش دارم، مهلت نمی کنم. هفت تیر را روی شقیقه ام می گذارد و ماشه را می چکاند.

+ 3:10 بعد از ظهر امین فولادی.
چهارشنبه 1387/02/18
انتها

دوازده بار یا بیشتر، تا حالا نیشم زده است.

هنوز، چشم در چشم هم دوخته ایم. افعی، که نصف پایم را بلعیده، همان طور که تا زانویم توی حلقش است، چشمان زرد کریهش را با حالتی از انتظار و تعجب به چشمانم دوخته است، انگار منتظر دفاعی یا واکنشی از سوی من باشد. واکنشی که می دانم نخواهد آمد، یا نمی خواهم بیاید،حتی تا آن موقع که همه ام را بلعیده باشد.

+ 8:20 قبل از ظهر امین فولادی.
شنبه 1387/02/14
نخستین دیدار

صاحب خانه، خانم دکتر زیبا و جذاب، که مرا به معرفی اطرافیان و برای این که هر دو همدیگر را بررسی ای بکنیم دعوت کرده است، همان طور که دارد به من خوراک زبان تعارف می کند، با همکار کنار دستیش در مورد علایم بالینی بدترین نوع خودآزاری خونین مقعدی که در اثر مورد تجاوز قرار گرفتن طولانی و مداوم با جسمی تیز به وجود می آید بحث می کند.

در جا توی سینه اش بالا می آورم.

+ 10:16 قبل از ظهر امین فولادی.
سه شنبه 1387/02/10
عروج

می گفت "می خواهم بروم آن بالاها. مهم نیست چقدر سخت باشد.می خواهم دنیا را جوری ببینم که هیچ کس تا حالا به خودش زحمت نداده آن جوری دنیا را ببیند،  از بلند ترین جای ممکن. می خواهم صعود کنم."

بد شانس بود بیچاره. بعد از کلی بدبختی و مصیبت، به نوک دکل بلند شهر که رسید، پایش روی گه کلاغ لیز خورد و نوک دکل در تهش فرو شد و از دهانش بیرون زد. یعنی "صعود" که نکرد هیچ، کل فاصله ی طولانی "افولش" تا زمین را هم با چندش ناشی از مالیده شدن سطح ناصاف دکل به اندرون حلق و مقعدش سپری کرد.

+ 8:53 قبل از ظهر امین فولادی.
جمعه 1387/02/06
هماغوشی گری

نرم می بوسم لبت را. آرام انگشتانت را لای موهایم بازی می دهی. هردو به این فکریم که ادامه ی ماجرا چه جوری اتفاق می افتد... ء

ادامه ی ماجرا به این صورت اتفاق می افتد که من به تو تجاوز می کنم و پیراهن و پستان بندت و بقیه را به عنف پاره می کنم و خشک درونت گشنی می نمایم و تو ازت خون راه می افتد خوارت ...اییده می شود و اشکت سرازیر می شود و جیغ می کشی و با آباژور می کوبی توی گیجگاهم و من در جا می میرم و تو با ساطور جسدم را تکه تکه می کنی و گوشت ها را می بری خرابه ی بغل خانه می دهی به سگ ها.بر که می گردی خانه، می بینی که آلت خونینم را جا گذاشته ای و این که هنوز "راست" است.برش می داری و به اش زل می زنی و به فکر فرو می روی... ء
+ 3:16 قبل از ظهر امین فولادی.
سه شنبه 1387/02/03
تناسخ

اعصابم را داغان كرده بود صداي جير جير جوجه هه وقتی زنده بود.تحملم راتمام کرده بود. صدای نکبتی اش هنوز هم توي مخم است. انگار نه انگار كه مغزش را زير پوتينم پكاندم و له كردم، هنوز توي مخم جير جير مي كند. انگار نه انگار كه مرده. بدتر از آن صدای ممتد قطع نشدنی دیوانه کننده اش اين كه، از آن موقع كه مرده، دهانم را كه باز مي كنم فقط جير جير جوجه هه خارج مي شود عوض حرف. مدام صدای جیر جیری که بی وقفه توی مغزم می شنوم از دهانم هم خارج می شود.  اعصاب همه را داغان كرده ام. كم كم بقيه همان جوري نگاهم مي كنند كه من قبل از لهاندن مغزش، جوجه هه را نگاه مي كردم.

نمي دانم كدامشان مغزم را زير پوتينش داغان خواهد كرد.

+ 12:27 بعد از ظهر امین فولادی.
شنبه 1387/01/31
در غوغای وجدان و انسانیت

من، زلدا، سه بار است که به حکم وجدان نا آرامم، که از وقتی وجودحقیقیتان را شناختم لحظه ای رهایم نکرده، تصمیم به قتل شما، به جرم پلیدی بی انتها و کثافت وجودی تان داشته ام.

هر بار اما، آنچه مرا از تصمیمی که در لحظه ی گرفتنش غیر قابل بازگشت می نمود باز داشته است، نه حس بی معنی ترحم بر فرزندان و همسرتان، و نه این شعار مفت وبی معنی که هر آشغالی هم در نهایت مستحق زندگی است، بلکه تنها این حقیقت بسیار "سر راست" و سخت روح خراش است که حضرت آقا به گاه سپوختن غوغا می کنید لاکردار!

حتی با وجود آن همه کاغذ و خرت و پرت های روی میز منشی...

+ 8:27 قبل از ظهر امین فولادی.
سه شنبه 1387/01/27
بلا تصميم

می گفت:"از تصميم گيري هاي مهم متنفرم. دلم مي خواهد توي موقعيت هاي خطير يك راه براي انتخاب بيشتر نداشته باشم كه همان را انتخاب كنم"

بدشانس بود بيچاره. اولين موقعيت خطيري كه برايش در زندگي پيش آمد اين بود كه اره توي تهش فرو شد. يعني همان يك انتخاب هم برايش نبود. نه "پس" برايش ماند و نه راه پيش.

+ 3:12 بعد از ظهر امین فولادی.
شنبه 1387/01/24
دیدار

و خداوند، حتی ذره ای، آن نبود که پیش خود پندارانده بودیم.

بوی گند شور انداختگی جوراب های نیم دارش، به همراه لیچ انداختگی تهوع آور زیربغل پر پشمش با آن عرق گیر سوراخ، تاثیر حماقت بی پایان توی چشمهای دودوزن مفلوک پنهان درآن چشمخانه های گود افتاده اش را چند چندان می کرد.

شوقمان به فنا رفت،

در ذوقمان شا...یده شد.

و ما گ...ه خوردیم که آرزوی دیدار معبود داشتیم

و به گور اجدادمان خندیدیم که از صالحان بودیم

ما را همان جهنم بفرستید تا از قفا بسپوزند

اه!

+ 2:38 بعد از ظهر امین فولادی.
چهارشنبه 1387/01/21
رسم زمونه

و وقتي كه وقتش مي آيد، به اين نيست كه من باباي تو ام يا باباي يكي ديگه، كه قوي ترم يا جوان ترم يا مهربان ترم يا جا.كش ترم يا قح.به تر. يا اين كه بچه ام دوستم دارد يا زنم دوستم دارد يا زنم سال هاست با يكي ديگر مي خوابد يا من بغضي دارم كه سي سال حملش كرده ام يا چي. فقط اين است كه زمانش رسيده و زمانم به سر رسيده و زير اين گنبد كبود راهم به آخر رسيده و كارهاي تمام نشده ي من به هيچ جا نرسيده و به تخمي هم نيست كه نرسيده. و اين حقيقت كه آسمان بعد از من هم به همان كبودي مي ماند و دريا به همان آبي اي مي ماند و زندگي ادامه دارد و نمايش هم چنان ادامه دارد، هيچ گهي بابت من نمي خورد. و اين كه با بغض توي گلويم مي روم يا با دل خوش مي روم يا به تخمم هم نيست كه مي روم، تغييري نمي دهد در اين كه بچه ام باز هم سيگار مي كشد بعد كه رفتم يا مردك ممه ي زنم را مك مي زند بعد كه رفتم يا آگهي ارزان مي دهند توي روزنامه براي ختمم بعد كه رفتم. 

اين رسمش است، و اين طوري است.
+ 10:7 قبل از ظهر امین فولادی.
یکشنبه 1387/01/18
هم سفر

اين راهی كه دو تایی مي رويم، اين جاده ي طولاني بي انتها كه از پنجره ي اتومبيل وقتي كه كنارت نشسته ام مي بينم، وقتي تمام شد، ته تهش، آن جا که فقط به مدد اراده ی فوق بشری که در وجود جفتمان جاری شده می توانیم امید داشته باشیم برسیم، به اميد خدا، كاميون مي زند به مان. يك تير آهن مي آيد و صاف از وسط تو مي گذرد و رعشه مي كني و جان می کنی و مي ميري و خونت توي صورت من پاچيده مي شود و من جيغ مي كشم و افسرده مي شوم و به خاک ها لگد می زنم و هر وقت ياد صحنه ي مردنت مي افتم سخت حشر ي مي شوم و "راست".

+ 9:34 قبل از ظهر امین فولادی.
پنجشنبه 1387/01/15
در ریشه شناسی
ISP = Intercourse Service Provider
+ 1:20 بعد از ظهر امین فولادی.
دوشنبه 1387/01/12
در اختلافات

قرائت هامان از زندگی متفاوت است لا مصب. اشتباه می فهمیم هم دیگر را. قرائت های متفاوت، همان بود كه آدم را از بهشت راند‏، آن جا كه گابريل در ماله کشی گ...ه کاری خداوند به د و ل آدم اشاره كرد و نوشت "بكن(Bekan) " و او شنید "بکن “(BOKON) و سخت سپوخت عوض كندن! و ما را در گیتی "پس" انداخت.

و با "پس" گردنی از بهشت رانده شد
+ 3:1 بعد از ظهر امین فولادی.
دوشنبه 1386/12/27
تحول

مرد، سي و چند ساله، پشت چراغ قرمز عابران پياده، سيگارش را گيراند، پك عميقي زد و بلافاصله سرفه ي خشك و كشداري سر داد.

يك باره، انگار از هيچ كجا، دخترك موطلايي خوشگلي، درست عين فرشته اي كه براي نجات فرستاده شده باشد، از ماشيني كه كنار خيابان پارك بود پياده شد، به سمت مرد دويد و با لحن شيرين بچه گانه اي گفت : "عمو جون، عمو جون! سيگار برات بده ها، تو رو خدا ديگه نكش!"

مرد مكثي كرد. رعشه اي از تنش گذشت، از زير چشم نگاهي به دختر بچه ي مو طلايي فرشته صورت انداخت و سيگار نزديك به اتمامش را دور انداخت، و يكي ديگر اتش زد.

مرد آخر، فرشته ها را كلا تخمش هم نبود.

تحول هم تو سرش بخورد.
 
+ 1:12 بعد از ظهر امین فولادی.
شنبه 1386/12/25
افسانه ي آن داف "كج"

شاهزاده خانوم داف، به انتظار نجات بخشي كه از طلسم تنهايي اژدها رهاييش بخشد، موهايش به رنگ دندان هايش مي شود، تنها به اين خاطر كه در اين دوره و زمانه، شاهزاده ها و سلحشوراني كه به قصدش مي آيند، همگي "راست" هستند.

....يا مي شوند!
+ 11:26 قبل از ظهر امین فولادی.
چهارشنبه 1386/12/22
كابوس 4

مي گفت:"زندگي فقط يك رويا است، فرقي نمي كند اين رويا را "بيدار" بگذرانيم يا در خواب.دلم مي خواهد بخوابم و بقيه ي عمرم را بيدار نشوم. مي خواهم روياهاي شيرين ببينم."

بدشانس بود بيچاره. بقيه ي عمرش را خواب هم كه رفت، عوض رويا گير بدترين كابوس ساديستي – فتيشي افتاد. يعني هيچ روياي شيريني كه نديد هيچ، يك مشت ساديست بيمار جنسي باقي عمرش در "رويا" مدام كانش نهشتند.
+ 8:1 قبل از ظهر امین فولادی.
دوشنبه 1386/12/20
در خوشبختي شناسي

خوشبختي مثل نقطه هاي كوچيك مي مونه،كه وقتي اين نقطه ها به هم بپيوندند مي شن يه خط، و وقتي اين خطها كنار هم قرار بگيرن مي شن يه صفحه، و وقتي اين صفحه ها هم ديگه رو پيدا كنن مي شن يه حجم، و نكته ي مهم اينه كه خود اون حجم هيچ گه خاصي نيست و ارزش پشمم نداره.

همين ديگه.
+ 8:19 قبل از ظهر امین فولادی.
چهارشنبه 1386/12/15
Knocking On Heaven's Door

سرگشتگي، امان همه مان را بريده.همه گي به دنبال رستگاري، گه گيج مي زنيم. از چنگ ديوهاي درونمان، گريزان، سخت بر در بهشت مي كوبيم به خيالمان، غافل از آن كه آن طرف در اژدهايي نشسته تا كا نمان بنهد.

+ 9:53 قبل از ظهر امین فولادی.
دوشنبه 1386/12/13
افسانه ی پریان - قسمت بعد

سلحشوره اینو نمی دونست که اون جادوگر مهربون رو مردم "مرلین خالی بند" صدا می زنند و در تمام اون سرزمین به گـه کاری و خراب کاری معروفه و هیچ احمقی هم هیچ هدیه ای ازش قبول نمی کنه چون معلوم نيست كه چه گندي از توش در بياد.شمشیر سحر آمیز با همون ضربه ی اول شکست و زره سحرآمیز هم به تف نیارزید،چون اژدها با همون گاز اول نصف سلحشور ننه مرده رو قورت داد و دو لشو تف کرد. دیو زشت پلید بد کردار هم به جای این که شاهزاده خانومو بخوره،گرفت و مشتی، شبانه روز ترتیبشو داد.شاهزاده خانوم هم اصولا دیوه رو به سلحشور مرحوم ترجیح می داد چون دیوه تو رختخواب اعجوبه ای بود برا خودش.می گن با اژدها سه نفری گاهی تری سام می زنن و شاهزاده خانومم هیچ اعتراضی نداره.

 

تا مدت ها هیچ کس به خودش زحمت چال کردن سلحشور تیکه و پاره رو نداد و دو ل کوچولوی چروکیده و غمگینش همین طور آش و لاش وسط حیاط برج افتاده بود.

 

این طور که تو افسانه ها اومده، هیچ کس برای به فــــا ک رفتن سلحشور تره هم خرد نکرد، به جز دختر چادری همسایشون که بعضی وقتا یواشکی با گوشه ی چادرش چن تا قطره اشکو از گوشه ی چشمش پاک می کنه.

 

----

 

نه، واقعا انتظار داشتید این داستان چه جوری تموم بشه؟!

 

 

 

ادامه ندارد.

 
 
+ 8:8 قبل از ظهر امین فولادی.
چهارشنبه 1386/12/08
افسانه ی پریان

شاهزاده خانم خوشگل موبلند موطلایی،بالای برجی زندانی شده بود که یک اژدهای هولناک مخوف محافظتش می کرد.اگر تا دو روز دیگه شاهزاده خانوم نجات پیدا نمی کرد،دیو پلید و زشت سرزمین می اومد و اونو لقمه ی چپ می کرد. دلاور پاکدل قصه ی ما خیلی دلش می خواست شاهزاده خانومو نجات بده، ولی اژدهاهه اصلا شوخی حالیش نبود و دلاور ما هم از شما چه پنهون واقعا تخم اين حرف ها رو نداشت.همین طور که غصه دار و ان کف موهای بلوند و ساق پاي سفيد و شيب ملايم كمر به باسن شاهزاده خانوم نشسته بود، مرلین،جادوگر مهربون سرزمین بر او ظاهر شد و چون نیت "واقعا" پاکی داشت و اصلا تو فکر لنگ و پاچه و ترتیب دادن شاهزاده خانوم نبود،شمشیر سحر آمیزی بهش داد که تو نبرد با هر پلیدی ای پیروزش کنه و زره جادویی ای که آتش هیچ اژدهایی بهش کارگر نباشه. دلاور سرزمین ما با عزم جزم و اراده ای "راست" راه افتاد که شاهزاده خانوم موطلایی رو نجات بده و هرچی اژدهاست رو از وسط جر بده و كــ...ون هرچي دیوه بذاره ....ء


ادامه دارد


+ 8:36 قبل از ظهر امین فولادی.
دوشنبه 1386/12/06
روز خوش

سيمور جان، خوش حالم كه حال روحيت بهتر است و ديگر به خويش كشي فكر نمي كني.بهتر. مرد گنده كه انقدر بچه نمي شود.

شنيده ام جديدا تفنگ خريده اي.مبارك

فقط اگر زحمتي نيست مغز را كه خواستي بپاشاني به ديوار ما را هم خبر كن تماشا، حظي ببريم.

فدات
+ 8:14 قبل از ظهر امین فولادی.
شنبه 1386/12/04
كتاب هايي كه من را نموده اند:

من به دعوت نيلي براي شركت در اين بازي، بدين وسيله انتقام مخوف خودم را از كتاب هايي كه هر كدام يك زماني ترتيبم را داده اند مي گيرم! يك نكته ي مهم در مورد انتخاب هايم كه دوست دارم بگويم اين است كه من هم مثل همه تعداد خيلي زيادي رمان بد خوانده ام، ولي اين هايي كه اين جا انتخاب كرده ام، آن هايي بوده اند كه به خاطر شهرت رمان يا نويسنده اش اصلا انتظار نداشته ام اين جوري از كار در بيايند.

1.جاودانگي- ميلان كوندرا: اصلا قرار نبود  معرفي بنده و آقاي كوندرا به هم- كه تا سنين خيلي بالاي من به تعويق افتاده بود و به اصرار ساير دوستان كتاب خوان اتفاق افتاد، كه "تو با اين كتاب خوانيت حيف است كوندرا نخوانده باشي!"- چنين عاقبتي پيدا بكنه. آقا جان، دوري و دوستي. كوندرا به دين خود، ما هم به سي خود...!

2.ژان كريستف - رومن رولان: تلاش فوق انساني برد ازم تمام كردنش. آخر كتاب حدود 3000 تا اسم آهنگ ساز و نوازنده و آهنگ نويس و آهنگ خوان و آهنگ دوست و كوفت و زهر مار و ورم و درد و مرض ياد گرفته بودم، ولي به رواني كه ازم نابود كرد نمي ارزيد.

3.در قند و هندوانه – ريچارد براتيگان: براتيگان واقعا به شعور من توهين مي كند. سرتاسر كتاب پر است از شوخي هاي بي معني و يخ و لوده بازي هاي سطح پايين، و ارزش ادبي و داستان گويي هم تعطيل. كتاب كوچكي است ولي لجم را درآورد تا تمام شد.

4. هرتزوگ – سال بلو : ببين،من عاشق اين نويسنده ام، روي "سلطان باران"ش غيرت دارم. بهترين است. همين شد كه اين كتابشم با عشق و اميد از قفسه برداشتم، يه چند صفحه خوندم، بعد يه جوري كه هيشكي نفهمه يواشكي گذاشتم سر جاش! ازون روز به بعدم به روي خودم نمي آرم كه همچين كتابي توي قفسه اس!

5. سهم سگان شكاري – اميل زولا : اگر موقعي كه اين كتاب را مي خواني ازين مطلب اطلاع داشته باشي كه نوشته هاي اين آقا چه تاثيري در انقلابيون فرانسه داشته است، سخت غصه ات مي گيرد از درك اين مساله كه "عقده" ي خالص مي تواند حتي انقلاب هم راه بياندازد. واقعا مانيفست عقده و كينه و بد گويي و بد طينتي، فاقد هيچ ارزش ادبي. ابتداي هر صحنه، آقا چندين صفحه را حرام توصيف تجمل زندگي اشراف، با آن چنان عقده و كينه اي مي كند كه حال آدم بد مي شود. چرا من اين را تا ته خوانده ام؟!

6. خوشه هاي خشم – جان اشتاين بك: بالاخره يك روز مي خوانمت....!

7. تراژدي آمريكايي – تئودور درايزر: من به اين كتاب مديونم.آغاز شورش من در برابر كتاب هاب خزعبل و چرند و شكرخوري هاي مفت مفت و داستان هاي ابلهانه ي بي كشش مقپز، با اين كتاب اتفاق افتاد، در شرايطي كه من قبل از اين كتاب با يك جور سخت جاني فوق انساني، حتي ژان كريستوف و جنگ و صلح را هم تمام كرده بودم! حدود سه چهارم اين كتاب قطور دو جلدي را خواندم، بعد كتاب را بستم،گذاشتم توي كتاب خانه و گفتم هفته ي بعد بقيه اش را مي خوانم. از آن روز 16 سال (شايد بيشتر) گذشته، علامت توي كتاب سر جايي كه خوانده ام هنوز سرجايش است، و من هنوز اميدوارم يك روزي بروم بقيه اش را بخوانم.

8. ابله – داستايوفسكي: الان كه فكر مي كنم ميبينم داستان خيلي بدي نبود، ولي تركيب سبك روايي روده درازانه ي داستايوفسكي و ترجمه ي ناهموار و مقپزانه ي كتاب، رسما باعث شد فكر كنم كه آن "ابله" خود من هستم. يكي از معدود كتاب هايي كه ادامه ندادم.

9. سه گانه ي نيويورك – پل استر: مشخصه ي كارهاي استر اين است كه متخصص اين است كه آدم را به گ..ه خوردن بياندازد. هر سه كتاب عالي شروع مي شوند، و بعد به چنان ورطه ي ...س شعري فرو مي غلتند كه هر لحظه آرزو مي كني كتاب همان لحظه تمام شود. درست همين جا، اوج هنر استر پيدا مي شود: كشش مي دهد، و كشش مي دهد، و كشش مي دهد... تا همان كه گفتم!

10. موبي ديك – هرمان ملويل: واي خداي من! نسخه ي كامل را نخوانيد! آقا يك فصل كامل دارد با عنوان "دنب" كه كلا در مدح و ستايش دم نهنگه است. يك فصل كامل دارد به نام "سفيدي" كه همه اش در وصف سفيدي نهنگه است! باز هم بگويم؟! هنوز كه هنوز است احساس مي كنم اين كتاب به بچه گي هاي من تجاوز كرده است.

11. جاده ي فلاندر – كلود سيمون: واقعا يكي از بهترين كتاب هاييست كه خوانده ام. سبك روايي غريب و پيچيده، ولي داستاني ساده. با اين وجود، اين جا مي آورمش، به انتقام 50 باري كه وسط خواندنش خوابم برد و اين كه هيچ دفعه اي 20 صفحه بيشتر نتوانستم يك نفس بخوانم!

 

من هم وحشي، گوربانو، امير، دخترك اوريجينال، راننده تاكسي و گوساله  را به اين بازي دعوت مي كنم.

+ 9:44 قبل از ظهر امین فولادی.
چهارشنبه 1386/12/01
مغفرت

كشيشي که در بارگاه كبريايي، زار زنان طلب بخشودگی و بهشت می کرد، به مرض مقاربتی مرده بود

و خدا به سادگی پاسخ داد: "نه، مادر قحـــبـه".
+ 9:0 قبل از ظهر امین فولادی.
دوشنبه 1386/11/29
Sing Sweet Nightingale 2

بيا بر شاخه ي اقاقياي جلوي پنجره ام بنشين، بلبل

و بخوان هي شب تا صبح، مادر قحـــبــه! هي شيرين بخوان

ديگر از هر چه ونگ ونگ نكبتي پرنده است عقم مي گيرد

فردا امتحان دارم

 
+ 8:19 قبل از ظهر امین فولادی.
شنبه 1386/11/27
Sing Sweet Nightingale

بيا بر شاخه ي اقاقياي جلوي پنجره ام بنشين،

 

و بخوان، شيرين بخوان بلبل

تا من راحت بتوانم با گلوله بزنمت
 
+ 9:54 قبل از ظهر امین فولادی.
سه شنبه 1386/11/23
دعا

خداوندا، به من زور بده تا تغيير دهم آن چه را نمي توانم بپذيرم

و به ديگران بردباري بده تا آن چه را من به زور تغيير مي دهم بپذيرند

و به من اين خردمندي را كه تفاوت اين دو اصولا به تخ___مم باشد

"من"
+ 10:1 قبل از ظهر امین فولادی.
شنبه 1386/11/20
عشوه

می‌گفت: "خسته ام از نا مهرباني آدم ها. مي خواهم بروم جايي كه نباشم‏‏‏، كه هيچ كس مرا به ياد نياورد‏، به جز اين فنجان كهنه ي قهوه ام. از همه دنيا، بسم است كه فقط همين فنجان مرا يادش باشد، به جاي همه ي انسان ها”

بد شانس بود بيچاره. به محض اين كه رفت، ننه قمر كارگر خونه زرتي فنجانه را موقع شستن انداخت و شكست. يعني از رفتنش كه دل هيچ كس نگرفت هيچي، بعد هم كه پشيمان و آويزان برگشت با لگد انداختندش بيرون. سگ هم او را يادش نمانده بود آخر.

+ 8:31 قبل از ظهر امین فولادی.
سه شنبه 1386/11/16
آدم كش و او

"وول نخور بت مي گم!"

"توي اون يكي چشمت هم مي ره ها!"

"نمي ذاري كه!"

يك كمي مستم. زياد كنترل ندارم. . تمام دست و بالم خوني شده. اگر همين طوري هي تكان بخورد، به جاي بريدن حلقش، چاقو اشتباهي آن يكي چشمش را هم در مي آورد.

از كار كثيف متنفرم.
+ 8:18 قبل از ظهر امین فولادی.