تبليغاتX
اتاق تمام فلزی

ما به طور تاریخی تمایل داریم به جان هم بیفتیم. کلا یک دکمه ی به جان هم افتادن و مادر هم را گواهیدن و گوشت هم قطار ها را به دندان کشیدن توی وجودمان داریم که همیشه سر بزنگاه فعال می شود تا به وضع افتضاحی به گایمان بدهد. حتی اگر خوش شانس بوده باشیم و و وسط مسط های معرکه این دکمه نخورده باشد، خودش اتوماتیک  بعدا تر فعال می شود تا مزه هر گه تاریخی یا غیر تاریخی ای را که خورده ایم برایمان زهر مار کند.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/11/19 3:8 + با

فکر کن مثلا در حالی که یک تیر آهن از این ورت رفته تو و از آن ورت در آمده و نوکش خونی است و ریزه های گوشت قلب و کلیه ات چسبیده سرش، و از بغل تیره هم هر از گاهی همین طور خون فواره می زند بیرون و این ور ور آن ور را سرخ می کند، و جمجمه ات هم یک ریزه باز شده و سفیدی مغزت که می تپد از لای باز شدگی اش پیداست، خودت را کشان کشان در حال جان کندن برسانی پهلوی ننه ات که حالا که داری ور می پری خیر سرت آخرین چهره ای که می بینی و آخرین صدایی که که می شنوی مال او باشد . حالا حال ننه ات را مجسم کن که استثنائا همان روز داشته برای ناهار دل و قلوه سرخ می کرده با خوراک مغز، و همان لحظه که تو با آن وضع می رسی دارد خودش غذایش را می چشد و یک تکه مغز هنوز توی دهانش و یک تکه دل که کمکی خون هم تویش هست هنوز به چنگالش است.

به تیغ آقای ف در شنبه 1388/11/17 9:9 + با
مردی که نق بزند را باید رید سرش فرزند
به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/11/12 2:41 + با

می دانی، آدم هایی هستند که ذاتا گرگ تنهایند، تنها در میان جمعند. این ها دیده شان تیزبین تر ازین هاست و بیش از آن تجربه کرده اند و تجربه هایشان عمیق تر یا سنگین تر از آن بوده که دیگر چیزی واقعا متعجبشان کند یا تکانشان بدهد. تکلیفشان با خودشان آن قدر روشن است و واقع گراییشان آن قدر غالب، و با خودشان و این مدلی که هستند آن قدر کنار امده اند که از مرحله ی افسرده بودن بابت تنهایی همیشگیشان یا پوچ بودن غایی هر چه می آید و می رود و این که همه ی قصه های زندگی در نهایت بدجور تکراری و بازاری و سفیهانه اند فرستگ ها دورند. این جور آدم ها بعد که به این مرحله رسیدند، گاهی تلاشکی می کنند برای دنده عقب، برای پروانه ای شدن، برای نازکای دل، برای این که یک هویی از بوی علف و باران حال سترگی ببرند و به صدای یک زنگ تلفن دلشان هری بریزد و عشقکی گوشه موشه ی دلشان لانه ای کند و از این قصحبت ها، و بعد که تلاششان تا دسته به گاه سگ رفت و  مبسوط ریده شد سرشان و  همه ی جانشان به ان کشیده شد، بر می گردند سر خانه اولشان و حالیشان می شود که بعضی گه خوری ها بن کل به شان نیامده است و فلزشان هرچقدر که چقر، بعضی خم ها را تاب نمی آورد.

من از این آدم هایم.  

به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1388/11/07 12:0 + با
ما همه می دانستیم که وقتی بچه تر بوده یک کبوتر نیمه یخ زده را توی برف ها پیدا کرده و نجاتش داده و برده خانه، و بعد برای این که کبوتر مادر مرده را گرمش کند گذاشته بوده اش در مایکروفر و بعد طبق عادت مالوفش سرش گرم شده به کتاب خواندن.
خودش می گوید صدای چندش آور ترکیدن چیزی بوده که از جا پرانده بوده اش، و بعد تصویر خون های قهوی ای (این جا همیشه تاکید می کند که سرخ هم نه حتی، قهوه ای، چون کبوتره انگار کمی قبل از متلاشی شدن پخته بوده) روی در شیشه ای و بعد که در را باز کرده، تصویر کله ی از هم باز شده ی کبوتره و نوکش که تا ته باز مانده بوده و زبانش که به وضع اغراق آمیزی بیرون زده بوده از لای نوکش، و چشم های گرد شده اش که انگار گرد تر و درشت تر از معمول بوده، زندگیش را از آن به بعد یکسره تغییر داده است. می گوید از آن لحظه فهمیده که ما همه مان صرف نظر ازین که چه قدر احساس و عشق و محبت خیال می کنیم درونمان هست، پشت نقاب مان یک موجود سرد و حساب گر نشسته که هر لحظه دارد حساب نفع و ضرر را در هر خرده عملمان نگه می دارد. می گوید این موجود که درونمان است، می تواند  گاهی یک قاتل خونسرد باشد یا یک جنده ی سرد مزاج، که دارند ادای جور دیگر بودن را در می آورند. می گوید مساله فقط این است که ما چه زمانی این موجود درونمان را و این را که اوست که در واقع فرمانمان را به دست دارد کشف می کنیم یا این که اصلا کشفش می کنیم یا تا آخر عمرمان اعمالمان را به طور ناشناس کنترل می کند. دلش نمی خواهد اسم هیولا رویش بگذارد، در حقیقت می گوید گاهی باش حال هم می کند. می گوید از لحظه ای که این مکاشفه برایش پیش امده به کل راحت شده، و الان به جد با خودش در صلح است

به تیغ آقای ف در جمعه 1388/11/02 19:3 + با
مکاشفه ی سهمناکیست که بعد از سال ها عاشق پیشه بودن و پروانه بازی و مدام به دام این عشق و آن یکی افتادن، یک هوا زرتی ملتفت بشوی که آن چیزی که همیشه آن طور خرابت می کرده و پابند و عمیق در روابطت، نه عشق آسمانی و بی بدیلت به طرف ، بلکه فرم محشر کو نش یا پستان های ردیفش بوده است، یا یک چیزی در این ردیف.
به تیغ آقای ف در یکشنبه 1388/10/27 3:44 + با
دختر و پسری کوله پشتی بر پشت، کنار رودخانه را گرفته اند و با لا می روند. دو طرفشان صخره ها بالا رفته اند. مسیر نا هموار و سخت است. عرق از سر و کله ی دو تاییشان روان است. آفتاب می زند فرق سرشان}

{پسر می ایستد و عرق پیشانیش را پاک می کند و با استیصال به دختر که عقب مانده نگاه می کند}

{دختر می رسد به پسر، کنارش می ایستد، دستش را روی بازوی پسر می گذارد وسرش را خم می کند و قایم می کند توی سینه ی پسر. پسر تکان نمی خورد}

{دختر با لحن خسته و ننر:}

می دانی چی دلم می خواد؟ دلم چایی سبز می خواد با شکر و دو تا قالب یخ.

{پسر با چشم هایی که تنگ کرده و از بالا به کله ی دختر زل زده:}

عیبی نداره عزیزم، از این پیچ که بگذریم یه دونه ازین دستگاه های سکه ای هست که ازین ها دارد. کوکا و آب پرتقال و کاپوچینو هم بخواهی دارد.

{دختر کله را بلند می کند، و با شور و شوق چشمان درشتش را می دوزد به پسرک}

جدی؟ راست می گی عزیزم؟

معلومه که نه الاغ! خونه ی خاله شهینم که نیست! هم بکش عوض این ننر بازی ها، یک کم راه برو!

{پسر سر می گذارد سمت راه. دختر دهانش را باز می گذارد و بعد دهانش را می بندد. چند لحظه نگاه می کند به باسن مردانه ی پسر که از پایین کوله پشتی پیداست. سر را می اندازد پایین و راه می افتد دنبالش}

به تیغ آقای ف در پنجشنبه 1388/10/24 3:47 + با
کارم از کار گذشته باشد از قرار.
امروز برای اولین بار در تاریخ خودم تنگم که گرفته بود، لپ تاپ را هم با خودم بردم مستراح، گلاب به رویتان خیر سرم نشسته بودم کارم را هم که می کردم لپ تاپ کف زمین مستراح بود و من حریصانه گودرم را انگولک می کردم. تجربه ی غریبی بود، خاصه آن جایش که خودم را شسته بودم و جلوی خودم را می گرفتم که تا انگشت هایم را صابون مفصل نزده ام، نمالمشان به کی برد ننه مرده. آخر سر هم که جمع کردم کاس کوزه را برگردم توی اتاق، یکی دو قطره ای پاشیده شده بود روی مونیتور. خدا خدا می کنم این قطره ها از آب دستم باشد "بعد" از این که شستمش.
به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/10/21 2:20 + با

باز همان داستان قدیمی، احساسات قدیمی، رویاهای قدیمی.

این بار اما، دیگر از آن خبرها نیست.

چشم هایت را باز کن آقا پسر، تو دیگر بزرگ شده ای.

به تیغ آقای ف در چهارشنبه 1388/10/16 11:13 + با

خوب، داستان این جوری شروع می شود که دوربین روی صورت  یک آقاهه است که سبیل ها از بناگوش در رفته دارد و لبخند گل و گشاد روی صورتش ابراز می کند که خیلی خوشحال است. بعد دوربین می رود در کون یک بچه ی فسقلی که لاستیکی پایش است و دارد چهار دست و پا راه می رود و تماشاچی اولا می فهمد که بازی نیش آن بابا از چه بابت بوده، و در ثانی خودش هم یک کمی پروانه ای می شود (یا حداقل، ما الان هدفمان این است که بشود). همان طور که بچه هه از دوربین دور می شود، (دوربین هنوز روی کونش زوم است و الان دیگر یک گوشه ی لاستیکی یک کمی قهوه ای هم شده) ما مرد را می بینیم که وارد کادر می شود و بچه را از روی رمین بر می دارد و بغل می کند. بچه یک کمی عر می زند، ولی مرد حالیش نمی شود و یک بوس گنده از صورت بچه می کند. بعد دوربین از بالا مرد را نشان می دهد که  بچهب را می گیرد بالا و با قیافه ی نره غولش اداهای عجیب و غریب برای بچه در می آورد. سپس بچه را می اندازد بالا تا بگیردش. از این لحظه به بعد همه چیز به صورت صحنه آهسته اتفاق می افتد. دوربین به حالت فیلم های هنری شروع می کند به چرخیدن روی دیوارهای اطراف، که یک هو می رسد به یک سری کلید، که مال پنکه سقفی است و متاسفانه ما می بینیم که روی دور خیلی تند هم هست. دوربین با یک چرخش سریع بر می گردد سمت مرد، که با چشمان گرد از حدقه بیرون زده و دهان باز، دست هایش همین طور کشیده رو به بالا خشکش زده است. صورتش با مایع سرخ غلیظی پوشیده شده، و از نوک سبیل های افراخته اش، قطره قطره، مایع قرمز تیره ی لزجی می چکد.

به تیغ آقای ف در یکشنبه 1388/10/06 4:13 + با

نفست از رفتن هرکه گرفته، نفس را رها کن، خودش بالا می آید. متاسفانه یا خوشبختانه، کسی از رفتن کسی نمی میرد فرزند.

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1388/10/01 13:37 + با
ما مردها همه مثل همیم، فقط قیافه هایمان با هم فرق دارد که بشود از هم تشخیصمان داد. ما را برای چند تا کار نساخته اند، ما فقط به یک درد می خوریم. اگر بهره ی هوشمان یا قطر بازویمان یا سایز آلتمان متفاوت است، یا اگر یکیمان مهربان تر یا عاشق پیشه تر یا اهل خانواده تر یا جا کش تر است، هیچ معنیش این نیست  که فرقی با هم داریم. این ها فقط ابزار ماست برای انجام دادن همان یک کاری که ساخته شده ایم تا انجام بدهیم. ما بهترین ماشین های  تولید و باز تولیدی هستیم که بشود تصورش را کرد، ولی فقط همین. اگر دنبال عشق و عاطفه و محبت و وفاداری و کوفت و درد و مرض و زهرمار می گردید، ما ادایش را برایتان در می آوریم عین چی، که بعدش بتوانیم مثل آدم با هم برویم رختخواب. ولی اگر یک روزی دستگیرمان کردید که کل آن ادا و اصول ها و ژست ها در حقیقت و در یک جای عمیقی آن ته ها تخممان هم نبوده، حداقل غافلگیر نشوید، برچسب نزنید، متهم نکنید. ما پدرسوخته هستیم، جا کش و بی شرف هستیم، بی احساس و بی پدر و مادر هستیم، ولی ما را کلا این طوری ساخته اند. ما فقط ادای جور دیگرش را می توانیم در بیاوریم.

پی نوشت: این پست ربیت را هم با کامنت هایش ببینید.


به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/09/23 8:10 + با

 محبوبه ام، نمی دانم چرا برایت می نویسم با آن که می دانم نخواهی خواند. شاید هنوز دوستت می دارم، یا شاید این نوشتن ها آرامم می کند. می دانم هیچ چیز کمکم نخواهد کرد که از یادت ببرم،  لب های به هم فشرده ات را، چشم هایت را که انگار هنوز سرزنش آمیز زل زده اند به اعماق روحم. امروز دو اتفاق افتاد که زندگیم را یک سره  تغییر داد. اول این که برادرم سرانجام فرزند دار شد، بعد از سال ها معالجه و دعا، و چندین بار سقط جنین. عجیب خوشگل است این نوزاد. چشمانش به رنگ عسل است و کله اش به کل کچل است. فعلا که تمام مدت خواب است و برای اهل فامیل که برایش غش و ضعف می روند تره هم خرد نمی کند.

دومین اتفاق این بود که تو را کشتم.

به تیغ آقای ف در جمعه 1388/09/20 8:21 + با

ترکت که می خواستم بکنم، محبوبکم، دستت در دستم مانده بود.

حالا نمی دانم کجا بیندازمش. تمام شلوارم را خونی کرده. شاید بدهمش به سگ همسایه، مثل پستان هایت.

به تیغ آقای ف در شنبه 1388/09/14 12:24 + با

امروز به خودم و وجدانم و فلسفه ام و شرفم و شعائرم و سلایقم و علایقم و طرز فکرم و لایف استایلم و خلاصه هرچه دم دستم آمد به طرز بی پدر و مادرانه ای خیانت کردم.

مثل جاک_ش ها رفتم برگر کینگ، یک دابل چیز برگر گرفتم با کوکا، مثل خوک خوردم.

از همه مبتذل تر این که حالش را هم بردم.

به تیغ آقای ف در پنجشنبه 1388/09/12 14:3 + با

دینگ لینگ! {صدای زنگ در}

{صدای دویدن بچه گانه ی بردیا روی کف چوبی منزل}

{صدای گفتگوی بچه گانه به انگلیسی}

من: خاله جان کی بود؟

خاله: این بچه ی همسایه بود، ازین سبزی های باغچه شان گاهی برایمان می فرستند.

{صدای مکالمه ی خاله و بردیا. من گوش نمی دهم}

چند دقیقه بعد}

{بردیا خان تپ تپ می دود توی اتاق پهلوی من که پشت کامپیوترم. یک شاخه ی سبز بلند دستش است}

بردیا: "امین سما ازینا می خویی؟ ایتس یامی!"  ("ر" را نمی تواند تلفظ کند)

من: چی هست؟

بردیا: "ایتس اسپیناچ"

من: "شسته است؟"

بردیا: "یس ایت ایز"

من: "مرسی، من یه کم از ساقش می خورم"

{تکه ی بزرگی از ساقه می کنم و می جوم. مزه ی خاک می دهد. کلا مزه ی سبزیجاتشان عجیب و غریب است}

{بردیا می دود بیرون. من ساقه با مزه ی خاک را تا ته می خورم. خاله بردیا را می بیند که اسفناج نصفه دستش است}

خاله: "بردی! مگر نگفتم آن اسفناج را بشور؟ کثافت است!"

جناب بردیا، پا می کوبد به زمین، با فریاد: "مام، ایتس کلین! آی نو دت، ایتس کلین!"

{من چند دقیقه ای به مزه ی خاک توی گلویم فکر می کنم}
به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/09/09 9:40 + با

به این مادرقحبه هایی که یک شماره تلفن خواندن یا آدرس نوشتن از پشت تلفن را تبدیل می کنند به یک فاجعه ی انسانی، هرگز اعتماد نکن فرزند.

به تیغ آقای ف در جمعه 1388/09/06 10:48 + با

یک هفته پیش: صبحی سه تا بسته شکلات جویده شده کف اتاق پیدا کردیم. کار موش چاقالوی اتاقم است. شکلات ها را یادم رفته بوده توی کمد بگذارم.

چهار روز پیش: صبح که بیدار می شوم، تکه ی بزرگی از گلیم کف اتاق جویده شده است. فکر کنم حواسم نبوده، یک کمی شکلات مالیده شده بوده رویش.

دیروز: میزم لق می زند. پایه اش را نگاه می کنم. جویده شده است. یادم می آید بچه ها که بازی می کردند شکلات دستشان بود. احتمالا مالیده اند به پایه ی میز. برای این موش باید فکری بکنیم.

دیشب: تولدم بود. آخرین چیزی که یادم می آید این است که مست کرده بودیم و با دست کیک می خوردیم و می خندیدیم.

امروز: دیشب کف اتاق خوابم برده بوده. از صبح که بیدار شده ام  هر دو دستم از مچ نیست. از لای خون که سیاه دلمه بسته، هر از گاهی شره ی سرخی می زند بیرون و می پاشد توی صورتم. دقت می کنم در آینه زیاد نگاه نکنم، چون کاسه ی سرم باز است. نصف سمت راست جمجمه ام جویده شده. مغزم مثل کیک گاز خورده ی مانده ای آن تو ضربان می کند، جای چند تا گاز رویش هست. یادم می آید که کیک تولدم شکلاتی بود. به نظرم وسط خواب با دست شکلاتیم سرم را خارانده باشم.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/08/25 14:46 + با
همواره از قلبت پیروی کن فرزند، جز وقتی که دارد به گ_ایت می دهد.
به تیغ آقای ف در جمعه 1388/08/22 9:15 + با

این آقا مطلب من را برداشته و بدون ذکر منبع یا لینک، با عنوان خودش در وبلاگش استفاده کرده. یک نفر هم که به اش تذکر داده ظاهرا ککش نگزیده. خودم هم البته تذکر دادم، ولی فکر نمی کنم اثر کند. فکر می کنم تنها راه برخورد با این جور رفتارها، معکوس کردن اثریست که طرف انتظار دارد. یعنی وقتی کسی چیزی را که مال خودش نیست به نام خودش استفاده می کند، معنیش این است که می خواهد تحسین یا تمجید شود و نظر مثبت جلب کند. به نظرم صحیح ترین راه این است که از همان آدم هایی که جلب نظرشان برایش مهم بوده، یعنی خواننده های وبلاگ، بشنود که این کار بدی است، قابل پذیرش نیست، و آدم های زیادی هستند که تهوعشان می گیرد عوض لذت بردن. به نظرم باید رفت و برای این جور آدم ها کامنت گذاشت و به شان گفت.

پی نوشت: درست است، کولی باز راه می اندازم. سر حقم، و سر کار غلط همیشه راه انداخته ام، دست به یقه شده ام، کتک کاری هم کرده ام، حق دارم بکنم. قضیه هم سر پست من یکی نیست، سر این است که این جور رفتارهای مریض است که باعث می شود یک فضایی مثل وبلاگستان بعد از مدتی جای نفس کشیدنش کم بشود، که عده ای عطایش را ببخشند به لقایش، که مملکت ما این طوری شده که هرجا وارد می شوی بعد از مدتی به خودت می آیی که اعصابت ساییده است.

دومین پی نوشت: این یکی پستش هم دزدی از این پست خواب های یک دیوانه در جهان مسطح است. چند تای دیگر هم به نظرم آشنا آمد، ولی منبعشان را پیدا نکرده ام هنوز.

پی نویس سوم: جماعتی به بنده می تازند که چرا سخت گرفته ای، انگار طرف حرکتی که کرده ارث بابایش بوده و من نباید از گل نازکتر بگویم که نبادا تریج قبای آقا ترک بردارد، و یک عالمه آدم هم "متعجبند" که من "بزرگوار نیست" و "گذشت ندارم" و "کولی بازی در می آورم یا "واکنش شدید" بروز می دهم و "از من انتظار نداشته اند". انگار شایسته تر این می بود که بنده مثل بچه های خوب با گردن کج بروم در بزنم و مودبانه خواهش کنم که اگر برایشان زحمتی نیست مرحمت کنند مطلب بنده را که لطف کرده اند ازم دزدیده اند، یک لینکی چیزی پایش بگذارند.

برای من اما، این داستان ربطی به بزرگواری ندارد. خودم را هم لزومی نمی بینم گول بزنم. کار بد، بد است. کار بد وقیحانه، بدتر است. موجه کردن این ها اما، از همه شان بدتر است. در برابر کار نادرست واکنش نشان دادن کولی بازی نیست. به قول سرمه همین کارها را دیده ایم و از کنارش گذشته ایم که آخرش شده این وضع، این جناب و آن یکی. من نخواستم کسی طرف را بنوازد یا بنماید. خواستم به اش گفته شود که کارش پذیرفته نیست. برایم واضح است که قضیه این نیست که کسی "جان بر کف" من باشد و برود به یک آدمی که یک فضایی را آلوده می کند تذکر بدهد. قضیه این است که همه مان همیشه نشسته ایم و هیچ کاری نکرده ایم که الان همه محیط هایمان آلوده است. مردم توی صف می زنند، حق هم را بر می دارند، دروغ می گویند، تقلب می کنند، در هر مقیاسی، در هر رده ای. هولناک ترین قسمتش این است که آن کسانی که کاری نمی کنند، به کسی که بخواهد کاری بکند طعنه اش می زنند، رویش برچسب می چسبانند و هزار داستان دیگر. انگار من عجب آدم نابابی باشم که مودبانه از یک بابایی خواسته ام پایش را از حق من بکشد بیرون. همین است که این شده که آن آدم نه تنها مودبانه بابت خطایش عذرخواهی نمی کند، با وقاحت فحش و بد دهنی می کند. همین است که این مملکت عزیز ما جایی شده که یا زورت می رسد طرفت را گوشمالی دهی، یا باید بنشینی به خودخوری. این جور جایی یعنی جنگل. این بد است، خیلی بد.

پی نوشت چهارم: همه ی پست های عاریتی از وبلاگ مذکور حذف شدند. کار صحیح، شایسته ی تحسین است، حتی اگر به جبران اشتباه باشد.

پی نوشت پنجم: ظاهرا حرکت های مدنی این جوری به نتیجه می رسند، یا حداقل قرار است برسند.

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1388/08/19 17:9 + با

روی مبل نشسته اند دو نفری، بعد از هم آغوشی پر جنب و جوش و داغشان، دست ها گل گردن هم، خسته، راضی.

زن صورتش را می مالد به سینه ی مرد، چشم هایش را بلند می کند و با لرزش مهربانانه ای در صدایش، می گوید:

"خوبی عزیزم؟ چیزی می خواهی برایت بیاورم؟"

مرد آن یکی دستش را که آزاد است دراز می کند سمت میز کناری و بطری نصفه ی آب را بر می دارد. می گوید:

"نه عزیز دلم، همین آب خوب است."

زن که موج عاطفه ی درونش، الان دیگر به حرکت افتاده، عاشقانه می گوید:

"آب میوه هم داریم ها، هم آب پرتقال داریم هم آب طالبی تازه برایت گرفته ام، خنک است. قهوه هم می توانم برایت بگذارم، یک دقیقه است عزیزم."

مرد لبخند خسته ای می زند، سر زن را می بوسد و پاسخ می دهد:

"نه عزیزم، همین آب خوب است."

زن انگار حرفش اصلا قطع نشده باشد ادامه می دهد:

"چایی هم هست. چایی می خواهی؟ آب جوش است. کیک شکلاتی هم گرفته ام با چایی خوشمزه می شود. دوست داری برایت بیاورم عشق من؟ از آن شکلاتی ها هم که دوست داشتی برایت گرفته ام. توت فرنگی با خامه هم الان می چسبد. می خواهی؟..."

مرد با تقلا و با رگه ای بی صبری در جبین، به زور خودش را لای مکث کوتاه بین دو جمله ی زن جا می کند:

"عزیزم! هیچ چی نمی خواهم، گفتم که. الان میلم به چیزی نمی رود. الان فقط تو توی بغلم باشی ..."

زن قبل ازین که حرف مرد را ببرد، مکث کوتاهی می کند:

"وا؟ تعارف می کنی عزیزم؟ بستنی هم داریم ها! فقط به من بگو چی می خواهی عشق من..."

مرد، سگرمه ها در هم، بطری آب را روی میز می گذارد و با همان دستش که حالا آزاد شده، دست می کند از زیر میز شات گانی در می آورد و یک دستی، به سبک فیلم های بازاری جنگی مسلحش می کند:

"کلیک، کلاک!"

بعد همان طور که انگشتش روی ماشه است، دژم، خیره به زن، چیزی نمی گوید. رو به زن می گوید:"

عزیزکم، من الان چیزی که می خواهم این است که به سوال های خیلی زیادی جواب ندهم!"

زن دهانش را باز می کند، نگاهش می دود سمت اسلحه ی آماده به شلیک، اشک می دود توی چشم های درشتش، دهانش را بی کوچکترین صدا می بندد. کله اش را فرو می کند توی سینه ی ستبر مرد. مرد گره دستش را دور شانه ی زن تنگ تر می کند، انگشت روی ماشه ی شات گان ، ابروها گره خورده، زیج ، دلاورانه زل می زند به روبرو.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/08/18 2:24 + با

من و کیوان و خاله جان توی آشپزخانه داریم صبحانه می خوریم. بردیا – پسرخاله ی لات فیلسوف من - توی اتاق، خواب است، عادت دارد تا کسی نیاید بلندش کند از تخت نمی آید بیرون. خاله جان کشف می کند که کیوان همه ی پنج شش جور قرصش را چند هفته ایست که قر و قاطی و غلط و غولوط خورده است.  کیوان ترجیح می دهد برود دنبال بردیا، که زیاد هم دم پر نباشد.

{صدای مهربان کیوان با لحن بچه گانه از توی اتاق}

"به به این اقا پسره کیه چشاشو باز کرده؟"

{لحنش بچه گانه تر می شود)

"یه بوس می دی بابا؟"

{یک لحظه مکث}

{شترق!}

{صدای عربده ی کیوان بلند می شود}

"آخه چرا تو گوش من می زنی؟!!"

{یک لحظه مکث}

{شترق!}

{سکوت طولانی}

من و خاله جان از خنده پس افتاده ایم.

به تیغ آقای ف در پنجشنبه 1388/08/14 3:42 + با

روباه گفت: "چه سری، چه دمی، عجب پایی ..."

بوم!

شکارچی ها که از کمین گاهشان پشت بوته ها بیرون آمدند، یکیشان رفت پوست جسد بی جان روباه که گلوله ای جمجمه اش را متلاشی کرده بود بکند، و دیگری رفت تا از بالای درخت ماکت کلاغ قالب پنیر به دهن را بیاورد پایین.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/08/11 3:18 + با

من در اتاقم با دو تا عنکبوت، یک دانه بردیا و یک عدد موش هم اتاق هستم. دوتای اول خیلی سکسیند، سومی پسرخاله ی لات فیلسوفم است و چهارمی را معمولا شب ها می بینم.

هفته ی اول: به من در مورد زندگی در استرالیا هشدار می دهند. این که عنکبوت های ردبک (که خوب قرمزند) و بلک ویدو (که خوب سیاه است) زهرشان کشنده است. این که حتی در سیدنی هم بهتر است اول توی کفش و توی رختخواب و توی کاسه مستراح را نگاه کنی که مار و جک و جانور دیگری تویش نباشد، و این که حتی وسط شهر هم توی بوته ها به احتمال زیاد مار هست، تلویزیون دارد برنامه ی "مرگبارترین حیوانات دنیا را پخش می کند. از 12 تای اول هر 12 تایشان اهل استرالیایند. حتی یک جور مورچه توی نیوزیلند هست که از بالای درخت می پرد و نیشش کشنده هست. ظاهرا این جا همه ی جک و جانورها اهل کشتنند.

هفته ی دوم: توی این هفته سه بار شب ها با یک موش چشم در چشم شده ایم. نگاه خوش اخلاق و گردالویی دارد. شب ها دائم به این فکر می کنم که ما توی خانه ی تکی زندگی می کنیم که دور و برش پر از دار و درخت و علف های بلند است.

سه روز پیش: بالای سرم روی دیوار اتاق یک عنکبوت می بینم به اندازه ی یک بند انگشتم که مثل قیر سیاه است. در کمال خونسردی از اهالی خانه می پرسم که آیا این خطرناک است یا نه. همه متفق القول به ریشم می خندند.

پریشب: از صدای خش خش کیسه پلاستیکی رخت چرک ها از خواب می پرم. موش خوش اخلاق توی کیسه است. یک هفته است کیوان – شوهرخاله- دارد برایش نقشه می چیند. راحت می توانم در کیسه را بگیرم و دستگیرش کنم. به نگاه شکمو و خوش خلقش فکر می کنم. پتو را می کشم روی کله ام و می خوابم.

دیشب: روی زمین پای لپ تاپ خوابم برده است. از خواب می پرم. پتو را تا روی سینه ام بالا کشیده ام. بالای پتو موش ایستاده است. نگاهم که به اش می افتد نزدیک است جیغ بکشم. می توانم قسم بخورم که موشه هم جیغ می کشد. هر دوتا بر می گردیم و در دوچهت مخالف فرار می کنیم.

امروز: کیوان می پرسد " موشه را باز هم می بینی؟ مرگ موش ها اثر کرد؟" می گویم "نه دیگر ندیده امش، فکر کنم ترتیبش داده شده باشد." کیوان خیالش راحت می شود. اگر بخواهیم با هم زندگی کنیم، باید با موشه صحبت کنم که کدام لباس هایم را حق ندارد بجود.

به تیغ آقای ف در شنبه 1388/08/09 12:29 + با

کیوان – شوهرخاله- زانو زده روی زمین، دستکش های لاستیکی دستش کرده و دارد پشت یخچال را مرگ موش می ریزد. در همین حال برا من توضیح می دهد: "مرگ موش های اینجا با ایران فرق دارد. موش که می خورد تشنه اش می شود و می رود بیرون خانه و می میرد. مثل آن ها هم سمی نیست." و بعد می رود توی انباری که کیسه ی مرگ موش را بگذارد سرجایش. خاله جان سر می رسد و می بیند کف آشپزخانه پر از دانه های لاجوردی مرگ موش است. در می آید به جیغ جیغ که: "کیوان! این ها چیه این کف؟!"

کیوان کله اش را با دستکش مرگ موشی می خاراند: "فک کنم کیسه هه سوراخ بوده." قیافه ی مظلوم به خودش گرفته و آماده است برای دعوا شدن.

خاله فرکانس مکالمه اش را زیرتر می کند: "سوراخ بوده شد حرف؟! کل کف آشپزخانه پر از مرگ موش است! بردیا یکی از این هارا بخورد که بچه درجا می میرد!" رسما دارد جیغ می کشد.

بردیا خان پسرخاله ی لات فیلسوف بنده است، چهارسال و نیمش است. خاله جان می آید نفسی چاق کند برای راند دوم حملات که من می پرم وسط: "نه خاله جان، نمی میرد ها، تشنه اش می شود!" خاله یک لحظه خنده اش می گیرد. تا می آید قیافه ی عصبانیش را بازسازی کند من ادامه می دهم: "خاله جان اگر دیدی بردیاهه تشنه اش شده و می خواهد از خانه برود بیرون، نذار برود!"

"خاک بر سر خرت!" خاله جان این را می گوید و پقی می زند زیر خنده. کیوان عرق صورتش را پاک می کند.

به تیغ آقای ف در پنجشنبه 1388/08/07 13:44 + با

- می دانی، بعضی ها آن قدر HOT اند، آن قدر جذابیت جنسی دارند، آن قدر رفتارشان و حرکاتشان لوند است و آن قدر خودشان را خواستنی درست می کنند که دلت می خواهد حتما باشان بخوابی. ولی در مقابل این ها، یک سری دیگر هستند که آن قدر ساده اند،آن قدر گلند، آن قدر نازند، آن قدر مهربان و خوش قلبند، آن قدر با صفا و مثبتند که دلت می خواهد حتما باشان بخوابی ...

- برو گم شو کثافت!

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1388/08/05 18:34 + با
عشق یعتی این که از لا و لوی مزه ی سیگار و گوجه فرنگی و کاهوی مانده و تخمه آفتاب گردان و خورش بادمجان و آدامس بادکنکی و خیار پلاسیده و آش رشته و کا ند م با طعم موز و عاروق و ترشی معده، وقتی می بوسیش فقط طعم لبش را تشخیص بدهی.
به تیغ آقای ف در پنجشنبه 1388/07/30 5:19 + با
بهترین قسمت زندگی در این مملکت کانگوروها این است که می توانی صبح تا شب به روی همه لبخند بزنی بدون این که هیچ مادر قح_به ای فکر کند یک خیالی داری یا کو نی ای چیزی هستی.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/07/27 15:4 + با

کم کم شروع می کنی به زل زدن به ک و ن مردم!

پ.ن: امروز خودم را در حالی دستگیر کردم که زل زده بودم به لنبر یک ننه مرده ای، دنبال برچسب made in می گشتم. نتوانسته بودم تشخیص بدهم طرف کره ای است یا چی.

به تیغ آقای ف در دوشنبه 1388/07/27 14:58 + با
این فصل زندگیم دیگر تقریبا به آخر رسیده است. در سراسر این قصه ی کندن و رفتن از جایی که دوستش ندارم و از میان مردمی که دوستشان ندارم، فقط آن موقعی روحم قلقلک می شود که با آن بعضی های محدودی که راهشان داده ام درون خودم روبرو می شوم. آن موقعی که آغوش خداحافظی یک مرد، یک لحظه بیشتر از همیشه طول می کشد، یا دستی که یک لحظه بیشتر از همیشه فشرده می شود، یا اویی که آخر از همه خبر می شود و اول از همه از آن سر شهر خودش را می رساند، یا آن یکی که بعد از آغوش خداحافظی، شانه ام را می بوسد. و همه شان که مختصر فقط می گویند "مواظب خودت باش"، و پشتشان را می کنند و می روند.

دیشب دوستانم آمده بودند خداحافظی.

به تیغ آقای ف در سه شنبه 1388/07/14 16:1 + با