روباه گفت: "چه سری، چه دمی، عجب پایی ..."
کلاغ که رادیو را به گوشش چسبانده بود و با استیصال سعی می کرد ایستگاهی را پیدا کند که خبری راجع به اوضاع پخش کند، دست کرد پر کمرش و قالب پنیر را در آورد و پرتاب کرد سمت روباه و با غیظ گفت:
"بگیر کوفت کن مادر ق_حبه ی دله. الان توی این وضعیت آخر وقت این حرف هاست؟"
من آدم توی دستهایم مرده، جسد شسته ام، جسد ترکیده و متلاشی رفیقم را. می دانی، خیالم جمع بود که پوستم دیگر کلفت است. این داستان ها که شد، مطمئن شدم که پوستم کلفت است، ولی یک چیز دیگر را هم مطمئن شدم: پوست کلفتی ربطی به آدم بودن ندارد. فقط مسیر اشک هایت پشت و رو می شود، به جای بیرون می ریزد تو. الان تنها چیزی که به اش فکر می کنم، نه برای خودم تنها، که برای دانشجو ها، پسر ها، دخترها، آدم ها، فقط بقاست. این که دوام بیاوریم تا آن موقع که وقتش بشود که بخندیم.
خلاصه این که عزیز جانم، فدایت بشوم، اشکت را که ریختی، دندان هایت را روی هم فشار بده و برگرد به زندگی. باید دوام آورد، باید ماند. راهی جز این نیست.
پی نوشت: این را در حقیقت برای دوستی نوشته بودم. دقیقا نفهمیدم که چی شد که از این جا سر در آورد.
خوب، غصه مان را خوردیم، بغضمان را هم کردیم. گریه و ممه* من غریبم کافیست. نکبت و مکافات وقتی بزرگ می شود باید اشکش را ریخت، ولی نباید درش باقی ماند که خودش تبدیل به سم نشود. باید فرستادش کنج سینه، آن جا حفظش کرد و برگشت به زندگی عادی، وگرنه فرسوده می شوی و سابیده می شوی و بی اثر و وبال می شوی و خودت می شوی بخشی از مشکل. صحبت فراموش کردن نیست، نقل تسلیم نیست، داستان به هم فشردن دندان هاست و دنده پهنی، برای ماندن. این تنها راه بقاست.
*- در بعضی نسخ خطی این کلمه به نظر "ننه" می رسد هرچند در این مورد بسیاری اختلاف نظر ها حل نشده باقی مانده است.
این را گذاشته بودم کمی که آرام تر شدم بنویسم.
به شدت به ام بر خورده است، به همه جایم. اوایل بغض داشتم و دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت، وسط اتوبان چیزی نمانده بود سرم را بگذارم روی فرمان و گریه کنم، نصف هفته ی گذشته را نرفتم سر کار. الان آن بغض تبدیل شده به یک چیزی بین خشم فرو خورده و بی حسی. بماند.
دوستم که احوالات من را ازم می شنود (چون نمود بیرونی ندارد که ببیند) می گوید: تو آخر چرا؟ چرا برایت مهم است؟ تو که داری می روی، من جای تو بودم "در می آوردم و نشان این مملکت می دادم" و می رفتم (کلمات را می بخشید، مکالماتمان عین حالمان همین است). می گویم: می دانی، مثل "در آوردن" برای خانواده ات است. فرض کن خانواده ای داری که بدند و شرند و پلیدند و در زندگیت دخالت می کنند و روزگارت را سیاه کرده اند. بعد یک زمانی تو روابطت را باشان تغییر می دهی و از زندگیت می ریزیشان بیرون و جلوی دخالتشان را می گیری و پایشان را می بری و اعصابت راحت می شود و زندگیت را می کنی. این جا، بله، تو شر را کنده ای و دستشان را کوتاه کرده ای و داری راحت زندگیت را می کنی، ولی مساله این است که تو خانواده می خواستی، می خواستی خانواده داشته باشی. حکایت من هم همین است. می دانم که می روم و سخت به این زودی ها پشت سرم را نگاه کنم و مطمئنم که خوشحال تر و آرام تر هم خواهم بود.
نکته می دانی ولی چیست؟ این که شاید این خاک برایت مهم بوده باشد، این که خواسته باشی وطن داشته باشی.
قرارمان این نبود.
نه، قرارمان این نبود.
هیچ چیز تاوان هیچ چیز نیست. هیچ چیز دلیل هیچ چیز نیست. هیچ چیز مایه ی تعجب نیست.
این "پیروزی" بر ملت بزرگ ایران مبارک.
من وامانده هم بروم ببینم چه گلی پیدا می کنم به سرم بگیرم.
پی نوشت: خوب این انتخاب اکثریت است، نه؟ این منم که اگر خوشحال نیستم باید بار و بندیلم را جمع کنم.
تاوان دروغ، تحقیر است.
در حقیقت من با کسانی که می خواهند به دکتر احمدی نژاد رای بدهند هیچ مشکلی ندارم، طرف فلسفه اش این است و روال فعلی به نفعش است، قبول. ممکن است بخواهیم بنشینیم یک چایی هم بخوریم با هم، تا وقتی هر دو طرف آدمیم. از آن هایی من کفری می شوم که از وضعیت فعلی ناراضیند ولی رای نمی دهند چون مثلا "میرحسین برنامه ندارد" یا "ازش شناختی ندارم" یا "کروبی فلان است" یا "رای من که اثری ندارد" یا چه و چه. این جور حرف زدن، به نظر من مختص این انتخابات نیست. سرطان قشر متوسط و کمی تحصیل کرده تر و کمی روشن فکر تر ایران است: این که کلا خودمان را از آسمان افتاده و چراغ جدا افروخته می دانیم و مهم تر این که پای عمل و عرق ریختن که می رسد کمیتمان می لنگد، چیزی که دقیقا نقطه قوت اردوگاه رقیب است: کار ندارند برنامه چیست و کی قبلا چه کرده و کجا بوده و بچه را کی چه کار کرده، وقت عمل که شد می روند کارشان را می کنند.
سهروردی (یا یک آدم حسابی دیگری، یادم نیست، مهم هم نیست) برای شاگردانش بیست برهان برای اثبات وجود خدا آورد، بعد به شان گفت که یک اثبات خیلی مهم تری هست که باید در "فیلد" نشانتان بدهم. بعد شاگردها را برداشت برد سر زمینی که کشاورزی داشت بیل می زد. یکی از شاگردها را فرستاد سراغ کشاورز. شاگرد از کشاورز پرسید: "به وجود خدا اعتقاد داری؟" گفت: "بله" گفت: "چرا؟" کشاورز بیل را برداشت و افتاد دنبال شاگرد ننه مرده به زدن که: "مادر ق_به! وجود خدا دلیل می خواهد؟!"
بحثم از دیروز با این دوستانم این مدلی شده: "فلان فلان شده، کوری؟ دور و برت را نمی بینی؟ رای دادن دلیل می خواهد؟"
پی نوشت: من به میر حسین رای می دهم. هر که به رضایی یا کروبی رای بدهد فدایش هم می شوم. هر که هم طرفدار احمدی نژاد است سرش سلامت.
روباهه گفت: "چه سری، چه دمی، عجب پایی ..."
کلاغ که روی شاخه ی بلندی نشسته بود، قالببعضی بازی ها برد ندارد. ...ت را بردار و برو فرزند.
این "فلان" بابای علی را می دانی که کجاست؟
چه می دانم! توی تنبانش؟
نه الاغ! پس فردا مسجد محل. دیشب فوت شده انگار.
پی نوشت: کلی استان و داستانک را هر روز توی ذهنم برای خودم تعریف می کنم، حوصله اش نمی آید که بنویسمشان. مکافاتی شده این.
امروز نوشت: من فک می کنم انتخاباتو کسی می بره که قول بده فیس بوکو وا می کنه. رد خورم نداره.
داشتم فکر می کردم که این تخم سگ های هفت هشت ده ساله ای که الان دارند توی خیابان جفتک چارکش می اندازند و فوتبال بازی می کنند و عربده می زنند، می توانست یکی شان بچه ی من باشد، تخس و والدالزنا باشد، فحش یادش داده باشم که همه جا بگوید، این ور و آن ور ببرمش و به ام بگوید بابا و وقتی کتک کاری کرد آش و لاش بیاید پهلوی خودم. به این فکر می کردم که ازین فکر چه احساسی به ام دست می دهد.
هیچ احساسی به ام دست نداد.
ممول پاس می دهد به سیا، سیا می دهد به کله، کله می دهد به من. من می دهم به ممول، ممول می دهد به من. من می آیم بدهم به کله، یار حریف توپ را تکل می کند و می گیرد. می آید دریبلم کند، به اش می گویم: "یک توپ اصلا این حرف ها را دارد؟ چی را می خواهی ثابت کنی؟ بیا رد شو اصلا" می روم کنار، و یک لبخند ملیح به اش می زنم. یک لحظه تردید می کند، بعد گول می خورد. می آید رد شود، با لگد می زنم توی ت_خمش. می خوابد. من توپ را می دهم به کله، کله پیش دستی کرده و قبلا با کله کوبیده توی دماغ حریف، طرف خوابیده. کله با خیال راحت توپ را سانتر می کند برای سیا. سیا بلند می شود هد بزند، گلر حریف بلندتر می پرد هوا و یک اورا ماواشی می زند توی صورت سیا. استخوان فک پایین سیا از صورتش جدا می شود و همراه نصف دندان هایش با یک عالمه خون می ریزد روی چمن. همه جمع می شوند بالای سر سیا. روی زمین افتاده و رعشه می کند و از جای خالی فک پایینش که آن ور روی چمن هاست، خون شره می زند روی زمین. من می روم سراغ گلر حریف و با لگد می کوبم توی تخمش. می خوابد. داور می گوید: "چرا می زنیش مادر ق_حبه؟ خطا نبود که!" می گویم: "نبود مادر ق_حبه؟!" با لگد می کوبم توی ت_خم داور، می خوابد. مامورهای انتظامات می ریزند توی زمین. یکی از درشت هایشان می آید طرف من. یارو خیلی گنده است. یک لبخند ملیح به اش می زنم و می گویم: "سلام جناب! این سانتر را ..." مهلت نمی دهد حرفم تمام شود، با لگد می کوبد توی ت_خمم. می خوابم. خون حلق و دهان سیا می پاشد توی صورتم. فکر نکنم این بازی را ببریم، مادر قـ_حبه پوتین پایش بود.
هفت تیر را روی شقیقه اش نگه داشته. رو به من فریاد می زند: "جلو نیا، می زنم. به خدا قسم می زنم!"
روی زمین تف گنده ای می کنم، پکی به سیگارم می زنم و همین طور که جلو می روم می گویم: "بزن. تخ_مم هم نیست."
می زند.
پک عمیقی به سیگارم می زنم و خیره می شوم به چشم های جوانک. صورتش مثل مرده سفید شده و لب هایش می لرزد. هفت تیر را روی شقیقه اش نگاه داشته، و حرف که می زند کمی کف سفید از گوشه ی دهانش بیرون می زند. مثل روز روشن است که خودش را باخته، و تعجب می کنم چطور تا حالا خودش را خیس نکرده.
"خودم را می کشم! به خدا خودم را می کشم!"
با فریاد زدن می خواهد به خودش و به من بقبولاند که مصمم و خطرناک است، ولی بعید می دانم که خودش هم گول خودش را بخورد، من که هیچ. ته سیگار را زیر پایم له می کنم.
"جدا؟!"
می توانم احساس کنم که لبخند کج روی صورتم از لحن صدایم ریشخند آمیز تر است. این تیپ جوجه ها را زیاد دیده ام، هارت و پورت و سر و صدا زیاد دارند ولی جگر عمل کردن ندارد. مثل بچه ها می مانند یا شاید مثل سگ های ولگرد، اگر احساس کنند که یخشان پهلویت گرفته است و تهدیدهایشان را جدی گرفته ای، دل و جرات پیدا می کنند و گازت می گیرند.
دوباره می گوید: "ببین، جدی می گویم! مغزم را داغان می کنم! می فهمی؟"
"آره، مطمئنم که می کنی جان تو!"
چرخی می زنم و جوری قرار می گیرم که نیم رخم به طرفش باشد. سیگار جدیدی در می آورم و پشت گوشم می گذارم.
"خوب چرا معطلی بچه جان؟ من که همه ی روز را وقت ندارم. اگر می خواهی غلطی بکنی زودتر بکن که بتوانم خبرت را ببرم برای ننه بابایت، وقت هم باشد که کثافت کاریت را تر و تمیز کنند. فقط این را توی آن کله ی پوک به درد نخورت فرو کن: آدم ننر به درد نخوری مثل تو، همین الان هم که به درک واصل شود هیچ کس ککش هم نمی گزد. پدر و مادر ننه مرده ات هم شاید اولش یک کمی آبغوره بگیرند، ولی بعدش یادشان می رود، و به ات قول می دهم که نفس راحتی هم می کشند. نگاهش کن تو را به خدا! بچه جان، خودت بدون پول های باباجانت هیچ گهی نیستی، هیچ کاری بلد نیستی، به درد هیچ کاری نمی خوری، اگر لباس ها و پول هایت را ازت بگیرند و ولت کنند وسط شهر، یک پاپاسی پول گدایی هم نمی توانی در بیاوری، از گرسنگی می میری."
سخنرانی غراییست، و همین طور که می گویم و بمبارانش می کنم زیرچشمی حواسم به اش هست که ببینم حرف هایم چه اثری رویش دارند. می بینم که هرچه من جلوتر می روم، خرد تر و مچاله تر می شود. انگار تصورش از خودش می شکند و می ریزد، و من هم به همین دلیل فشار را بیشتر می کنم.
"آن وقت یک همچین نکبت به دردنخوری، می آیی قاطی هم می کنی و خودت را هم لوس می کنی و اسلحه بر می داری که اگر چنین و چنان نشود خودم را می کشم. فکر می کنی بکشی کسی به کفشش هم هست؟ هر غلطی می خواهی بکنی بجنب، یا اگر وجودش را نداری جان ننه ات بینداز کنار آن ماسماسک را و خودت را جمع و جور کن جوجه!"
می بینم که آن لحظه ی بحرانی پرخطر که در اینجور موقعیت هایی، تعیین کننده است فرا می رسد. یک لحظه چهره اش در هم کشیده می شود، انگشتش روی ماشه منقبض تر می شود، چشمانش را می بندد و یک لحظه مکث می کند. من ساکت می شوم، و مکث می کنم.
انقباض بدنش رها می شود. چشم هایش را باز می کند. آن لحظه گذشته است، فرصتش را برای این که کاری بکند از دست داده است. دیگر غلطی نخواهد کرد. از این جا به بعدش دیگر موش و گربه بازی بی خود است.
سیگار را از پشت گوشم توی دهانم می گذارم. سرم را خم می کنم سمت دستم، فندک می زنم و سیگار را روشن می کنم.
بوم!
نصف صورتم و گردنم، گرم، خیس و لزج می شود. نگاه خیره ام ثابت می ماند به سر آستین های سفیدم و مچ دستم که پر از لکه های سرخ تیره شده اند. یک لکه ی قرمز، کاغذ سفید سیگار را نمدار کرده است.
سیگار روشن از دهانم می افتد.بنا بر این من می شوم کاندیدای همه ی وامانده ها، وازده ها، قاذورات و قارورات اجتماع. همه ی قاتل ها، قـ ـ حبه ها، جا کــ ش ها، جـ نـ ده ها، د یو ثان، امر د ها، مفعولان، پـ فـ یوز ها، هم جنـ س با ز ها، آدم کش ها، کارتن خواب ها و خلاصه هر کسی که هیچ کس قبولش نمی کند، من می شوم نماینده اش.
فقط چیزی که هست این که من سیاست دوست ندارم، کار سیاسی ازم نخواهد کسی.
خودم هم به خودم رای نمی دهم.
حرف اصلیم را یادم نرود: همه چیز واضح و مشخص جلوی چشم هرکسی هست، مساله این است که طرف بخواهد ببیند یا نه. من فکر می کنم که این عادت فرهنگی ماست که وقتی کاری را "دلمان" بخواهد انجام دهیم یا برعکس، حالا هر چقدر منطق و استدلال و دلیل و مدرک برایمان بیاورند، جوری می پیچانیم و معوجش می کنیم قضیه را که در نهایت کار خودمان را بکنیم. یادم هست یک روز یک دوست خیلی صمیمیم که پیمانکار ساختمان است به ام زنگ زد و با لحن رسمی که معملا وقتی سر کار جلوی کس دیگری است، در آمد که: "مهندس! ما می خوایم تیر های فلان جا و فلان جای ساختمان را حذف کنیم، می شود به جایش آرماتور های فلان و فلان ستون را قوی کنیم؟" برایش توضیح دادم که به این کشکی ها نیست و این دست تغییرات جوریست که باید حتما مدل کامپیوتری بشود تا اثرش روی همه ی سازه دیده شود، نمی شود همین جوری گفت. در جواب، با آن لحن پیمانکاریش که وقتی بخواهد کارش را هر طور شده پیش ببرد به کار می برد، گفت: "مهندس! توی کامپیوتر و اینا نرو! همین طوری سردستی بگو ما چی کار کنیم!" من جواب دادم: "ببین، شما خودت مهندسی و داستان را خیلی هم خوب می دانی. اگر از من نظر پرسیدی و می خواهی کار درست انجام بدهی، همان است که به ات گفتم. اگر هم نمی خواهی و می خواهی کار خودت را بکنی که برو هر گ ـ ـهی دلت می خواهد بخور!"
نزد زیر خنده، و خیلی جدی خطاب به یک کسی که ظاهرا کنارش ایستاده بود توضیح داد:"مهندس می گوید هر گ ـ ـهی دلتان می خواهد بخورید." ظاهرا کارفرما تمام مدت کنار دستش ایستاده بود و همه ی مکالمه ی ما هم روی بلندگو بود. بعدا به ام گفت از اول مطمئن بوده که من همین جواب را می دهم.
حالا ربطش چیست؟ هیچ ربطی ندارد! کسی برای کسی تکلیف و تبلیغ نمی تواند بکند. اگر خود من را کسی بخواهد بداند، رای می دهم، و به میرحسین هم رای می دهم، و از همه مهمتر این که به کسی هم اجازه نمی دهم بام بحث کند سر تصمیمم. بقیه هم هرکس هر چیزی که مناسب می داند برود بخورد.
پی نویس: علیرضا جان کرمت خوسید؟
پس از پی نویس: احتمالا در پست بعد اصلا خودم کاندیدا خواهم شد. حالا می گویم.
از دوستم که رفته بود سفر استرالیا، خواسته بودم برایم یک پنجه ی کانگورو بیاورد. آنجا از قرار نمایش هایی هست که جلوی چشم تماشاچی ها یک نفر سوار بر اسب در یک محوطه ی پر از کانگورو با طناب و کمند و تشکیلات کانگورو شکار می کند، و بعد قسمت های مختلف بدن شکار مثل پنجه و این هایش را خشک می کنند و به کسی که بیشترین پول را بدهد می دهند. دوستم برایم سنگ تمام گذاشته بود و یک چنین چیزی آورده بود، توی یک جعبه ی چوبی قشنگ. جعبه را که باز کردم، یک پنجه ی خشکیده ی چروکیده، قطع شده از مچ تویش بود.آن قدری که انتظار داشتم مودار نبود، و ناخن هایش هم به مال حیوانات نمی خورد. راستش اصلا با تصوری که از پنجه ی کانگورو داشتم جور نبود. با احتیاط تمام، جوری که زیاد مثل یک الدنگ ناسپاس جلوه نکنم، علت را پرسیدم. خیلی طبیعی، انگار که یادش رفته باشد بگوید توضیح داد:
"آهان، آن را می گویی؟ راستش هر دفعه که از ان نمایش ها برگزار می شد سوارکار کانگورو را شکار می کرد و آن ها هم دست و پا و کله اش را قطع می کردند و خشک می کردند و می فروختند به مردم، منتهی این دفعه که من رفته بودم سوارکاره از اسبش افتاد و گردنش شکست، یک تعدادی از مردم هم که به هر حال آمده بودند از این سوغاتی ها بخرند ..."
بقیه ی حرفش را نمی شنوم. نگاهم خیره مانده به ناخن های کوتاه شده ی دست قطع شده که رگه ی چرک سیاهی زیرشان است. توی صورت دوستم استفراغ می کنم.رهگذر مکثی کرد
و صدایی داد
خیلی خیلی آرام
(در یک صبح خیس بهاری)
نکته: خطی که زیر آن کلمه کشیده شده از آن یکی رهگذر کناریست که نزدیک بود خفه شود و زیر لب فحش ناموس داد.الاغ ها همین طوریش هم چشم های باهوش غمگین دودو زنی دارند که انگار یک جور تنهایی عمیقی تویشان موج می زند. به این چشم ها یک حس بارز شرمندگی و عذاب وجدان هم که اضافه شود و چند قطره خیسی هم چاشنی مژه های بلند الاغه شده باشد، سخت دیگر بشود به چشم هایش خیره شد و جگر آدم کباب نشود. تازه، این همه ی آن چیزی نبود که من مقابل چشم هایم داشتم، اضافه کنید به اش آن بهت عظیمی را که بر چهره ی ساکن و صامت صاحب الاغ انگار حک شده بود، و نگاه خیره چشم هایش به روبرو را. خلاصه صحنه بد طور مسخ کننده بود.
الاغ، که معلوم بود به حد مرگ خسته شده، روی فقط سه پایش ایستاده بود، عرق از تمام جانش سرازیر بود و بدنش از زور خستگی احتمالا، سر تا پا می لرزید. سرش را هرچند لحظه یک بار بر می گرداند به سمت عقب، و با همان نگاه محنت زده ی شرمسار اشک آلود، صاحبش را نگاه می کرد که پشت سرش با زانوهای نیمه خم و سر و سینه ی صاف و کمی متمایل به جلو، نگاه خیره اش به جلو دوخته شده بود و چهره ی خاکستری اش انگار از سنگ بود. پای چهارم الاغ، همان پایی که روی زمین نبود و بالا نگاه داشتنش آن همه فرسوده اش کرده بود، بالا موازی سطح زمین بود، دقیقا به حالتی که انگار لگدی پرانده باشد، و از میان قفسه ی سینه ی تنه ی صاحبش گذشته بود و از کمرش بیرون زده بود. به نوک سمش تکه های گوشت سرخ خون آلودی که نمی دانم تکه هایی از قلب بود یا عضوی دیگر، آویزان بود و خون ازشان می چکید. استخوان های شکسته ی اطراف محل خروج پای الاغ از بدن، سفیدیشان قابل دیدن بود. هر از گاهی که الاغ با حالتی خجولانه، بااحتیاط و به آرامی سعی می کرد پایش را از درون بدن مرد که معلوم بود وزنش را پای الاغ نگه داشته، بیرون بکشد یا کمی پایین تر بیاوردش، بدن تا آن لحظه بی حرکت مرد به رعشه ای ناگهانی و ریز می افتاد که باعث می شد احساس شرمندگی چهره ی الاغ دوچندان شود و زبان بسته از بیرون کشیدن پای گیر کرده اش منصرف شود. نمی دانم وفاداریش به صاحبش بود یا در فلسفه ی حیوانیش به این نتیجه رسیده بود که باید برای یک لحظه عصبانیت و لگد پرانیش تقاص پس دهد.
من نایستادم تا اخر ماجرا را نگاه کنم. چند متری آن طرف تر به جستجوی جای خلوتی آمده بودم که با این صحنه مواجه شده بودم. ادرارم که تمام شد و زیپ شلوارم را که بالا کشیدم و به سمت گروهمان که برگشتم، الاغ هنوز پایش را بالا نگه داشته بود و عرق می ریخت و می لرزید و با سر سختی مرد را نگه داشته بود. فکری بودم که بالاخره هزارتوی فلسفی الاغانه اش به بهای جانش تمام می شود یا غریزه بقایش غلبه می کند، و این که دفعه ی بعدی که خواستم ادرار کنم این قدر زیاد از جاده دور نشوم.
نتیجه ی اخلاقی: آدم با کسی که این قدر دوستش دارد نباید دعوای خرکی بکند.
نتیجه بعدی اخلاقی: همه ی ما گاهی خریم.
پی نویس نتیجه ی اخلاقی: گاهی همه ی ما خریم.
تا حالا شده دوغ را داغ داغ خورده باشید ؟ یعنی می خواهم بگویم تا حالا دوغ داغ خورده اید؟ خورده اید؟ نه، خورده اید؟! یعنی تا حالا شده صبح کله ی سحر با چشمانی که زورکی باز است، خیلی مودب بروید سر یخچال، یک لیوان پر و پیمان دوغ برای خودتان بریزید، قشنگ بگذارید توی مایکروفر تا حسابی داغ شود، و بعد همان طور داغ داغ یک قلپ مردانه بریزید بیخ حلقتان، آن هم اول صبح؟ نه، تا حالا شده است؟!
من فقط اگر دستم به آن مادر ق_حبه ای که این دوغ های پاکتی را شبیه شیر پاکتی طراحی کرد برسد ...
به دعوت علی کرمی، ما دانسته هایمان را در طبق اخلاص می گذاریم به شرح ذیل:
آیا می دانید موسیقی "زنبور عسل" اثر ویوالدی است و اثر هاچ نیست؟
آیا می دانید کمک خواستن از کوسه چکشی موقع نصب تابلو به دیوار کار عاقلانه ای نیست؟
آیا می دانید عسل ان زنبور نیست و کلا عسل از خانواده ی ان نیست؟
آیا می دانید مارهای زنگی در مبارزات ضد آپارتاید هیچ نقشی نداشتند؟
آیا بین پدر پسر شجاع و خانم والده ی دختر مهربون هیچ وقت هیچ گونه رابطه ای نبود؟
آیا می دانید صورت نوشتاری "جون"، "جان" می باشد ولی صورت نوشتاری "صابون" و "خون" به ترتیب "صابان" و "خان" نمی باشد؟
آیا می دانید اوشین مادر شهید نبود؟
آیا می دانید رنگ قهوه ای به خودی خود بوی گه نمی دهد؟
آیا می دانید اصطلاح مادر قهوه هیچ گونه ارتباطی به شیرینی و شکر ندارد؟
آیا می دانید یک فیل نر بالغ در هر وعده چند واحد وزنی در سیستم متریک می ریند؟
آنهایی که می دانند به آن هایی که نمی دانند بگویند در کل.
از پنجره ی محل کارم بیرون را نگاه می کنم. همسایه مان را می بینم که با پیراهن و شلوار رسمی توی حیاط منزلش ایستاده، پاچه هایش را بالا زده، پاهایش را از هم باز کرده، و جسد یک مار عظیم الجثه ی سبز رنگ افتاده کنار پایش. شلنگ آب را دستش گرفته و با حوصله سر تا پای بدن مار را اب پاشی می کند و خون های رویش را می شوید. از قرار با چیز محکمی توی کله ی مار کوبیده و کشته باشندش، چون ملاجش له شده و اندرون لزج جمجمه اش بیرون ریخته، یکی از چشم هایش ترکیده و آن یکی درسته از چشم خانه اش بیرون زده و با رشته ی سفید باریکی به داخل چشم خانه وصل است و با پاشش آب تکان تکان می خورد. دهان افعی، باز است و یک لنگ آدم ازش زده بیرون، که شلوار فاستونی تیره و کفش تخت چرمی رسمی به پایش است. شلوار کمی کنار رفته و جوراب تیره ای را که رنگش با کفش مناسب است را آشکار می کند. پا، هنوز با رعشه های ریزی تکان می خورد. همسایه مان، بعد از این که که خون های روی بدن مار را کامل می شوید، دست می کند توی کیف سامسونیتش که ایستانده لب باغچه، یک چاقوی سلاخی می کشد بیرون، و از دو طرف دهان گشاد ماره شروع می کند به جر دادن، و باعث می شود اندرون مار کم کم بیرون بریزد. من حالم خوش نیست، تب دارم، و می دوم توی دستشویی که راحت بالا بیاورم.
صدای جیر جیر جوجه کبوتری که انگار از لانه اش پایین افتاده بود، از پیاده روی آن طرف کوچه توجهم را جلب کرد. گربه ی گل باقالی قبراقی بالای سر جوجه ی نحیف فسقلی که کرک های تنکی داشت ایستاده بود و براق زل زده بود به جوجه. یک حالت بدبختی و بیچارگی آن طور که جوجه پخش زمین شده بود درش بود که جگر آدم را کباب می کرد، و بی برو برگرد منتظر بودم گربه هه در جا بخوردش.
دنیای حیوانات پر از عجایب است. گاهی چیزهایی ازشان سر می زند که همه ی پیش داوری های آدم را به هم می زند. من داستان های زیادی خوانده بودم از سگ هایی که گربه ای را به فرزندی گرفته بودند، یا از گربه هایی که جوجه پرنده ای را تحت حمایت گرفته بودند و بزرگشان کرده بودند. از این چیزها زیاد شنیده بودم و زیاد خوانده بودم، ولی خودم ندیده بودم.
این گربه هه اما، مادر ق_حبه، از آن هایش نبود. تا من به خودم بجنبم با یک گاز کله ی جوجه ی مادر مرده را کند و همان طور که خون از تنه ی بی سر جوجه فواره می زد روی کف پیاده رو و کرک های نرم تنش را سرخ می کرد و و رعشه ها و بال بال زدن هایش خون را به اطراف می پاشید و زمین را به گند می کشید، کله را جوید و خورد، و بعد رفت سراغ تنه ی بی سر.
نتیجه ی اخلاقی: گربه ها سانتی مانتال نیستند، پراگماتیستند.
پی نوشت: دو داستان تاکیدات و آش موجود را از یونس لطفی خواندم و پدرم در آمد بس که از طنز و از سبک قلمش لذت مداوم بردم. هنوز هم دارم می برم، منتها یک کمی منقطع.
پی نویس: علیرضا روشن داستان سرباز را نوشت. از آن هاست که من برایم روشن است هیچ گاه نخواهم توانست بنویسم.
1-مرد
مادر ق_حبه ی جا ک_شی که الان که زنم همراهم است بام جوری گرم گرفته انگار صدسال است می شناسدم و دزدکی زنم را دید می زند، فروشنده ی بچه مزلف مغازه، هر وقت قبلا تنهایی می آمدم خرید تخمش هم انگار حسابم نمی کرد. معلوم است چرا، زنم بر و رو دارد. می فرستمش سمت ماشین و خودم با لبخند، به هوای سوال برمی گردم طرف مردک. به اش که می رسم بی هوا با کله می کوبم تو ی صورتش. خون که فواره می زند بیرون، زانوهایش شل می شوند و پهن می شود روی زمین. با پاشنه می کوبم توی گردنش، و توی سرش، و توی صورتش. به خرخر می افتد. سیگاری روشن می کنم و می نشینم تا بیایند بگیرندم.
2-فروشنده
دردسر را که ببینم می شناسم. آن هم این جا در این نقطه ی ناجور شهر، که به خاطر کارم مجبورم بیایم و بروم. زنک ، لابد به حساب خودش خوشگل محله شان است، با آن موهای زرد و آرایش تابلو اش، که بیشتر حال آدم را بد می کند تا قشنگ باشد. امروز هم که با شوهرش آمده باز ول نمی کند، انگار می خواهد قورت بدهد آدم را، بر و بر همین طور زل زده و زیر و رو می کند، هر چه هم عمدا بیشتر با شوهره گرم می گیرم. خوب است که رفت، شوهره هم انگار هوایش عوض شد از آن حالت گرفته و عصبی. سخت باید باشد آدم زن این جوری داشته باشد. لبخند زده بالاخره، و انگار می آید سر صحبت را باز کند.
3-همسر
حیف از این جوان، یاد برادرم می افتم. چند بار خواسته ام سر صحبت را باز کنم، بگویم آن دختره ای که به خاطرش می آیی این طرف ها، به درد نمی خورد. امروز زل زده بودم توی چشم هایش و دیگر کم مانده بود بگویم نکن جوان، حیفی، جای برادرم، حیف از تو، این دختر جلدش خوب است، تویش خراب است. رویم نشد. توی ماشین که برویم به شوهرم می گویم، هر چند امروز نمی دانم چرا عصبیست. می گویم برود باش سر صحبت را باز کند. حیف است این جوان، یاد برادرم می افتم.به دعوت ژولی پولیان، قوانین زندگیم (یا یک همچو چیزی) را می نویسم. بعضیشان به ظاهر ابلهانه اند، و اغلب عمیقا ابلهانه اند، ولی خوب، زندگی هم ابلهانه است، و من هم هیچ کجا هیچ کس ازم نشنیده گفته باشم ابله نیستم.
0.Less is more
1.هیچ فرصتی را برای شا شیدن از دست نده.
1.1.هیچ چیزی آن قدرها اهمیت ندارد، ولی تنها راه صحیح این است که جوری رفتار کنی که انگار دارد.
2.سربالایی بگذار دنده دو. به تابلوها هم دقت کن.
2.1.گه اضافه خورن منجر به نتیجه ی اضافه نمی شود.
3.سونا برای لاغری نیست، ث ک ص برای لاغری نیست، ورزش برای لاغری هست. شیاف سرماخوردگی را خوب نمی کند، کاندم رودل را خوب نمی کند، گریه بغض را خوب می کند. کلا به هر سولاخی یک آچاری می خورد.
4.چیزها دقیقا آن طور نیستند که به نظر می آیند، در حالی که چیزها دقیقا آن طور هستند که هستند. یا چیزها دقیقا همان طورند که به نظر می آیند، نه آن طور که من فکر می کنم به نظر می آیند.
5.کلا تصویر بزرگتری در کار است.
5.1. Balance is the key
6.وابستگی با دل بستگی فرق دارد. فرقشان در این است که ربطی ندارند.
7.همه می رینند.
8.هرکه سر تا پایش گهیست خودش از گه نیست. هر که سر تا پایش گهی نیست خالی از گه نیست.
9.آدم ها اعمالشان نیستد، آدم ها شغلشان نیستند، آدم ها نقابشان نیستند.
10. اخلاق با منش فرق دارد. هر آدم خوش اخلاقی انسان خوبی نیست. هر آدم گند اخلاقی انسان بدی نیست.
11.راحت بگو گه خوردم، سخت بگو عاشقت هستم.
12. کلام مسوولیت دارد.
13.موقع معذرت خواهی، نگو "ولی". موقع معذرت خواهی پوستت کلفت باشد. موقع معذرت خواهی فقط گوش کن. در غیر این صورت معذرت نخواه.
14.تا وقتی راه دیگری هست کسی را نزن. اگر کسی را زدی نابوش کن.
15.درد کسی را نمی کشد.
16.خون ترس ندارد،مرگ ترس ندارد، سوسک ترس ندارد. زن را بپا.
17.اغلب بدترین اتفاق ممکن رخ می دهد، گاهی هم بدتر از آن. فرض را این طوری بگذار که اگر بعدا این طوری نشد خوش حال شوی.
18. اگر بال نداری از کارهایی که بال می خواهد پرهیز کن.
19.هرکس مسوول افکار، اعمال، گفتار و احساسات خودش است. کسی مسوول بدحالی تو نیست. کسی مسوول خوش حالی تو نیست. کلا کسی مسوول تو نیست جز خودت.
20.همه ی اعمال همه بر اساس نفع است، حتی اگر پنهان باشد.
21.خودت را گول نزن.
22.خودت را گول بزن! ولی اگر لازم است، فقط بدان که داری خودت را گول می زنی.
23.همه ی جواب ها جلوی چشمت است، فقط باید بخواهی ببینی.
24.هیچ چیز قطعی نیست.
25. همه چیز قطعیست.
26. همه چیز را جدی بگیر، در عین این که می دانی هیچ چیز آن قدرها هم جدی نیست.
27.غر نزن.
28.ننه من غریبم در نیاور.
29.آدم باش
